بهمن و چهاردهمین ماه زندگی

3،2،1 ........١4و .............................................

یادم میاد سال قبل همین موقع ها یه سرماخوردگی بدی گرفته بودی سرفه های پیاپی که خیلی نگرونم کرده بود و من اکثر اوقات همراه سرفه هات که گاهی نیمه های شب بود و 40 دقیقه طول میکشید گریه میکردم و فقط از خدا میخواستم که تو رو زودتر خوب کنه نمیدونی چه اوضاعی داشتم تو کوچولو بودی خیلی کوچولو هنوز دوماهت نشده بود دلم میخواست زودتر اون روزا تموم بشه تا خود صبح بالای سرت بیدار میموندم و واست بخور روشن میکردم و ماسک میذاشتم آخه دکترت گفته بود  به سلامتی و شکر خدا خوب شدی و همه کابوسهای تلخ شبونه من هم تموم شد و حالا یک سال از اون روزا میگذره و تو شدی پپسر کوچولوی 14 ماهه ی من و واسه تک تک روزایی که با هم بودیم شکرگذار خدای خودمم بازهم میگم خدایاااااااااااااااااااا شکربه درگاهت و برای عظمتت سر بر آستانت می سایم و سجده عشق به جا میاورم چرا که از هرکسی و چیزی برایم عزیزتر و نزدیکتری امیدوارم پسر کوچولوی خودم بتونه خدای خودشو خوب بشناسه و همیشه شکرگذار نعمتهاش باشه ....   آمین 

اما از بهمن بگم دومین روز اون مصادف بود با بیست و ششمین سال تولد من پس تولدم مبارک البته یه جشن کوچولوی سه نفره تو خونه ی خودمون گرفتیم مامانی جون هم مثل هر سال کادوی تولدمو بهم داد زندایی جون هم یه کادوی خوشگل بهم داد دستشون درد نکنه

3 بهمن دو تا کلمه جدید ادا کردی نَ نَ ، بَ بَ

7 بهمن عمه جونت اومدن خونه ی جدیدشون که تقریباً نزدیک خونه ی ماست

9 بهمن باز یه کلمه جدید دیگه یاد گرفتی ، گفتی عَمَّ (حالا نمیدونم منوت همون عمه ی یا همین جوری یه چیزی گفتی )

 16 بهمن هم گفتی اِدِّ یعنی همون بده  (وقتی چیزی رو میخوای )

فعلاً همین ها رو یادگرفتی پس دست تشویقو هوراهورا

وسایلات رو خیلی دوست داری و بهشون وابسته شدی از جمله ی اونا بالشته که به هیچ کس نمیدی وقتی میگیم بده میاری جلو تا وقتی که میخوایم از دستت بگیریم دستت رو میکشی و میگی  اِهِه  وای که چقدر ما میخندیم واستخنده اولین بار مات و مبهوت مونده بودم که از کجا یاد گرفتیمتفکر

 امروز هم قدت و اندازه گرفتم  76cm  بود 

( دورسرت 50   دور مچ دست 12    و دور مچ پات هم 14    بود کف پات هم 13  یه دفعه عشقم کشید اینا رو هم اندازه گرفتم  ههههههه)نیشخند

شیطونیهات هم روز به روز بیشتر میشه دیگه حسابی بلا شدی

14 بهمن هم شهرمون اولین برف زمستونی خودشو تجربه کرد البته همچین زیاد نبود عصرش با بابایی رفتیم خیابون گردی و برفا رو تماشا کردیم البته پیاده نشدیم آخه هوا خیلی سرد بود البته یه ذره برف به دستت دادم اما نمیگرفتیش نمیدونم چرا شاید سرد بود و یخ میکردی اینطوری بود که تو اولین برف زندگیتو دیدی واسه اینکه سال قبل اصلاى برفی نیومد

ماه قبلی یادمه همه چی رو مرتب میکردی و میذاشتی سرجاش ولی حالا فقط میریزی بیرون تموم وسایلای کمدت کابینتای آشپزخونه ، کفشای تو جاکفشی اوخ که چقدر من عصبانی میشم عصبانیتو هم که میدونی من به کفشا حساسم وقتی میریزی بیرون چنان زیر چشمی منو نگاه میکنی بعدش هم خودتو لوس میکنی ومیای توبغلم تا مثلاً چیزی بهت نگم بغل دیگه استادی شدی واسه خودت  

  

١۶ بهمن ٨٩

 

١٧ بهمن ٨٩

/ 7 نظر / 12 بازدید
سمانه مامان آوینا

نااااااز بشی تو جیگرتو بخورم سنا جون با این عکسهای خوشگل خوشگل که میذاری حتما اسپند هم بدود خداییی نکرده چشم نخوره نفس من...[قلب][ماچ][قلب][ماچ][قلب][ماچ][قلب][ماچ][قلب]

رومینا مامی پسملی شیطون (پارسا)

سلام ، خیلی خوشحالم کردی که بهم سرزدی ، خیلی لطف داشتی ، راستش داریم خونمون رو بنایی میکنیم به همین خاطر نمی تونم زیاد بیام تو نت ، الهی قربون امیر حسین برم که مثل پارسا خرابکاره ، همه ی عکس ها قشنگ بودن اما دوتا عکس آخری خیلی بامزه بودن امیرحسین میرود ............. امیر حسین می اید [نیشخند][قلب][ماچ]

آزاده و ساینا

سلام به سنا جون و امیرحسین نازنینم[ماچ]14 ماهگیت مبارک نفس

شادی

وبلاگ زیبایی دارید ! اگه با تبادل لینک موافقین لطفا برام کامنت بزارین!من شما را لینک کردم[قلب]

سارا- مامی رایان

مثل همیشه عکسای خوشگل و متفاوت . خیلی از نوع عکسایت خوشم میاد . امیرحسینم که نگو خوب دم به دمت میده . رایان که اصلا همکاری نمیکنه . ببوس عسل خاله رو .

سارا- مامی رایان

ثنا جون اصلا قابل خودت و پسر گلت رو ندارم عزیزم . من خودم دوست داشتم برای امیرحسینم بگیرم . اونم برام مثل رایان می مونه . پس عزیز دلم تعارف دیگه نکن . هر چی دیگه هم خواستی خوشحال میشم کمکی بکنم . ببوس گل پسرت رو .