آغاز حرف زدن

بالاخره از امروز کلاس های مامانیم ( تو مرکز تربیت معلم)‌شروع

شد ، صبح من رو رسوند خونه مامانی جونشون و رفت دلش

نمیومد منو بذاره بره دل کندن ازمن واسش سخت بود دایی

جون با مامانی جونم واسه ظهر منو آوردن پیش مامانیم تا هم

ببینمش هم یه دوپینگی بکنم وقتی دیدمش کلی ذوقید و من

هم واسش بال بال میزدم بعد نیم ساعت هم هر کی رفت سوی

خودش بیچاره مامانی تو دلش چی میگذره!!!!! مامانی جونم

دوست دارم مامانم میگه این روزا دارم حرف میزنم البته یه

صداهای نامفهوم که هیچکی نمیدونه چی میگم مثل دَدَ قَ قَ بَ بَ

واسه دندونام هم مامانم یه تصمیم جدید گرفته قراره بره برام

قالب دندون مصنوعی سفارش بده اینو خودم شنیدم به هرکی

که میرسه همینو میگه ، نیست که دختر عمه جونم که ازمن

کوچولوتره دندون داره افسردگی گرفته... 

 نمیدونم چه عجله ای داره فکر کنم دوست داره گازش بگیرم هه هه  ههههههه

از هوش سرشارم هم هرچی بگم کم گفتم فکر کنم یکی از

نابغه های قرن بشم هر چی مامانی و بابایی بهم بگن گوش

میکنم مثلاً مامانی میگه: موهاتو شونه بزن بُرُسم  رو ور میدارم

میبرم طرف سرم وشروع میکنم به شونه کردن مامانی هم

کلی ذوق میکنه و قربون صدقه ام میره منم هی خودمو

واسشون لوس میکنم عروسکام رو به اسم میشناسم توپ رو

هم شناختم هر روز هم که میگذره یکی از وسایل آشپزخونه

مامانی کم میشه و به اسباب بازی های من اضافه میشه ...

تو سینه خیز رفتن هم هم دیگه استادی شدم واسه خودم .

 

این دو تا عکس هم خاله سمیه دخترعموی مامانیم با گوشیش گرفته بود که چند روز بعد واسه مامانیم بلوتوث کرد ( نمازخونه مرکز تربیت معلم )‌

/ 1 نظر / 8 بازدید
رومینا

تولد بابای رو بهت تبریک میگم خاله ... با اجازه شما رو اد کردم.[ماچ]