Glitter Text @ Glitterfy.com 31 ماهگی و... - امیرحسین پسری از دیار هیرکان


امیرحسین پسری از دیار هیرکان

پسر قشنگم، من و بابایی عاشقانه دوستت داریم و هیچ مرزی را برای دوست داشتنت نمی شناسیم. این وبلاگ را به نام خدا و فقط برای تو آغاز می کنم تا خاطرات فراموش نشدنی و شیرین زندگیت و از لحظه لحظه های قشنگ بودنت برایت بنویسم .

  

 

بازهم یه عالمه حرفای نگفته و خاطرات ریز و درشت ثبت نشده و بازهم از هر دری سخنی

اول با یه خبر خیلی خوب شروع میکنم اینکه گل پسرمون در حالی که داره آخرین روزای 30 ماهگیشو پشت سر میذاره و در آستانه 31 ماهگی(ساعت 10 صبح روز 10 تیر 91 )صاحب نقشی جدید در زندگیش شده و اونم اینکه پسرعمه شده و به این ترتیب مامان امیرحسین (یعنی بنده زبان) واسه اولین بار  عمه شده  و از خوشحالی تو پوست خودش نمیگنجه وای که چه حس قشنگیه لبخند

این هم "محمدساجد" عزیز دل عمه  ساعات اول تولد

(  زمینی شدنت مبارک عسیـــــــــــــسم ، خوش اومدی به این دنیا ، فسقلی)

 

تعطیلات خیلی خوب و دلچسبی داریم روزانه های من و پسرک پر از کارای متنوعه و مامی هم سعی داره بیشتر وقتشو واسه پسری بذاره اولین قصدمون با شروع تعطیلات پیداکردن یه مهد خوب با برنامه های متنوع بود تحقیقاتی در این زمینه انجام شد ولی به نتیجه نرسید با مشاوره و پرس و جو به این نتیجه رسیدیم که آموزش تو مهدهای اینجا از 3 سال به بالا شروع میشه و پسرک ما میشه جزو گروه  ..  تا 3 سال که با این وجود فعلاً کنسله اما تا ببینیم بعدها چه شود ولی هنوز قطعی نیست

تصمیم بر این شد که خودمان در خانه بیکار ننشسته و سرگرمیهایی برایش رقم بزنیم بر این اساس یک روز به همراه پسرک به فروشگاه گلدونه ها رفته و وسایلی را خریداری نمودیم ازجمله رنگ انگشتی ، خمیربازی ، کارتهای دید آموز ،ماژیک ، کتاب و ... هر روز به قصد اجرای برنامه های متنوع روزمان را آغاز میکردیم و پا به پای پسرک پیش میرفتیم رنگ آمیزی حموم ،‌نقاشی روی مقوا و بادکنک که با استقبال فراوان مواجه شد ،‌ایجاد اشکال و ... با خمیر ،پرسش و پاسخ کارتهای حیوانات همراه با صدا ، خواندن کتابهای داستان ، آموزش رنگها (قرمز ،‌آبی ،‌سبز ،‌زرد ) و... و به این ترتیب دلی از عذاب وجدان درآوردیم

 روزای تابستونی ما با گشت و گذار تو فروشگاه ها خرید واسه پسری ،‌پارک واسه بازی پسری از جمله پارک گلدونه ها  ،جنگل و باغ و دریا ، تماشای TV با برنامه های مورد علاقش از جمله پنگول سپری میشه

 

و حالا مکالمات روزمره ی ما

*  وقتی خرابکاری میکنی مثلاً لیوان آب رو می ریزی رو فرش (این تقریباً کارهر روزته )  

امیرحسین : مامی آب دیتم (آب ریختم )

مامی :فقط نگاه با کمی اخم و گاهی اوقات همراه با واااااااااااااای بازم

امیرحسین : اِتال نَنایه (اشکال نداره )‌ بعد هم نثار یه بوس به لبای مامی

  فوری هم میری یه دستمال میاری و آب رو میخوای خشک کنی حالا من باید چیکار کنم بله درست حدس زدید یه بغل اونم از نوع فشاری بغل

* ‌ پای کامی نشستم و دارم وبگردی میکنم حوصلت از بازیهای تکراری و تنهایی سر رفته میای پیش من و میگی مامی بیا بیََلم (بیا بغلم )‌= یعنی همون بغلم کن عکس خودتو تو مانیتور می بینی میگی اَدات بتَم = فدات بشم  و باز هم عکس العمل مامی یه عالمه تعجب و یه عالمه ذوق و بوس و بغل فشاری

تو پارک نشسته بودیم منتظر بابایی یه برگ رو چمن افتاده میای میگی این تیه ؟ میگم برگ  میگی : اُجا آمده ؟=ازکجا اومده  میگم از درخت افتاده میری سمت درختچه ی کوچیکی که نزدیکمونه برگ رو میگیری طرفش میگی بَت بدَنیم  = چسب بزنیم نیشخند

البته این روزا زیاد سورپرایز و ذوق زده میشم با حرفا و کلماتی که واسه اولین بار بدون آموزش اداشون میکنی و اینجا معلوم میشه که خیلی به حرفای اطرافیان توجه داری و گوش میکنی  


*هر وقت بخوای کاری رو انجام بدی که ما دوست نداشته باشیم و ازعهدت خارج باشه اما تو دوست داشته باشی انجام بدی میگی من غذا خوردم بزرگ شدم تو کوچولویی و هر وقت کاری رو ما ازت بخوایم تا انجام بدی اگه از حوصلت خارج باشه میگی من کوچولو ماندم تو بزرگی  امون از دست تو آخرش کوچولویی یا بزرگ شیطونک

* یه کاری که انجام میدی اگه واست سخت باشه به نیمه نرسیده میگی اَتّه تُدَم = خسته شدم

اسمتو که ازت میپرسن همچنان اصرار داری بگی آقا امیر  .  میگیم امیرحسینی میگی نه من آقا امیرم

غذا خوردنت که زیاد تعریفی نداره با هزار زحمت شاید دو لقمه ای نوش جان کنی اما عاشق بستنی (از هرنوعش) و میوه ای مثل هندونه ، هویج ،خیار ،گیلاس ، آناناس و...

یه پیشی هست که همیشه میاد رو تراسمون و تو بهش غذا میدی هر وقت خودمون غذا میخوریم اشاره میکنی به استخوون میگی اینو میو بخوره و بعد میریم و میدیم به پیشی خیلی آرومه بیشتر وقتا میاد اونجا میخوابه و تو از پشت پنجره نیگاش میکنی

دوستت دارم عزیز دل مادر ، روزهایت سرشار از موفقیت

  

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳ تیر ۱۳٩۱ساعت ۱:۳٠ ‎ق.ظ توسط مامان امیرحسین نظرات () |