Glitter Text @ Glitterfy.com این تیه ؟؟؟؟؟؟؟ - امیرحسین پسری از دیار هیرکان


امیرحسین پسری از دیار هیرکان

پسر قشنگم، من و بابایی عاشقانه دوستت داریم و هیچ مرزی را برای دوست داشتنت نمی شناسیم. این وبلاگ را به نام خدا و فقط برای تو آغاز می کنم تا خاطرات فراموش نشدنی و شیرین زندگیت و از لحظه لحظه های قشنگ بودنت برایت بنویسم .

ماهگی / سالگی

 

اول از همه تبریک روز پدر خدمت همه باباهای مهربون به خصوص بابای خوب پسری هوراو تبریک بعد واسه روز مرد واسه بزرگ مرد کوچک خونه ی ما که امسال سومین حضورش رو در همچین روزی تجربه میکنه هورادوستون دارم قلب کادوهامم که دادم هم به همسری هم به پسری خجالت

شاید به جرأت بشه گفت بیشترین جمله ای که این روزا ازش استفاده میکنی همینه این چیه ؟؟؟؟ سوالشاید هم بلد باشی ولی دوست داری بپرسی اینو از اونجایی میگم که بابایی یه دفعه امتحانت کرد وقتی ازش پرسیدی این تیه؟  بابایی اولش الکی یه چیز دیگه گفت و بعد خودت گفتی نه و بعد درستشو خودت گفتی ای شیطون ولی خوب خیلی جالبه. حدود ده روزی میشه که یادگرفتی بگی این چیه و اگه حتی روی یه مورد بیست دفعه هم سوال کرده باشی و ما باز دفعه ی بیستم جوابتو دادیم

سخنی با پسرخوشگل خودم ماچ:

پسرکم این حس کنجکاوی و پرسشگرانتو خیلی دوست دارم گفتم بنویسم شاید در خاطراتت بماند روزی که یادگرفتی پرسیدن را و دانستن را شاید من امروز بتوانم به بیشتر آنها پاسخ بدهم چرا که همه ی آنها در روزمرگی این روزهامون گنجانده شده ولی نگرانم که آیا فرداها هم میتونم به سوالات ریز و درشت نقش بسته در ذهن و فکر تو با این دنیای پر رمز و راز امروز پاسخ بگویم نمیدانمنگران ...خدایمان کمک کند ... ولی دوست دارم تو هم آن هنگام که ما به سن پیری و ناتوانی می رسیم و اگر جواب سوالی را ندانستیم و یا برایمان ناشناخته بود با صبر و حوصله به آن پاسخ دهی و خسته از تکرار سوالات تکراریمان نشوی ... شاید آن روز دلمان قد روزای کودکی تو نازک و شکستنی شده باشد شاید آن روز دلمان بخواهد قدری صبرت را بیازماییم شاید آن روز دوست داشته باشیم جواب سوالی را از زبان تو بشنویم شاید آن روز ...

الان که دارم یادداشت واست میذارم لالا کردی و توی خواب داری بلند بلند میخندی قربون خنده هات برم عسیـــــــــــــــــسم بغل

امیدوارم روزهایت غرق شادی  و شبهایت غرق آرامش باشد .

روزای سه شنبه و چهارشنبه هم با مامی اومدی مدرسه من هم که دیگه روزای آخر بود خواستم با خودم ببرمت آخه کار خاصی نداشتم و فقط امتحانات بود البته چون صبحها همیشه عادت داری تا نزدیکای ظهر بخوابی بیدار شدن واست یه خرده سخت بودخمیازه و تو ماشین تا همون جا هم از فرصت استفاده می کردی و می خوابیدی و چون بنا به عادت اولش سخت ارتباط برقرار میکنی چسبیده بودی به من ولی یواش یواش عادت کردی

 و به این ترتیب یک سال کاری دیگه هم تموم شد ان شالله تا  مهر 91 و به طور رسمی تعطیلات ما هم شروع شد و از این به بعد پا به پای هم صبحها رو می خوابیم تا یه خرده جبران کم خوابی ها بشه چشمکنیشخند

از اینا که بگذریم می رسیم به تفریحات این روزات که دوچرخه سواریه سعی میکنیم بیشتر بریم بیرون هر جایی شد پارک، بوستان ، جنگل تا شما بتونی دوچرخه سواری یا هر بازی ای که دوست داری بکنی تا تخلیه ی هیجاناتت صورت بگیره واسه خودت دوست هم پیدا میکنی به خصوص اونایی که دوچرخه داشته باشن و آخر هم خسته تو ماشین تا میرسیم خونه خوابت میبره

امروز جمعه هم به نظافت بخشی از خونه رسیدیم و آشپزخونه و پذیرایی رو تمیز کردیم یه کوچولو هم تغییر دکوراسیون داشتیم عصر هم سه تایی رفتیم پارک و یه ساعتی بازی کردی بعد هم واسه خونه خرید کردیم و برگشتیم

  

 

نوشته شده در شنبه ٢٠ خرداد ۱۳٩۱ساعت ۱:٤٥ ‎ق.ظ توسط مامان امیرحسین نظرات () |