Glitter Text @ Glitterfy.com 25 ماهگیت مبارک عسلک - امیرحسین پسری از دیار هیرکان


امیرحسین پسری از دیار هیرکان

پسر قشنگم، من و بابایی عاشقانه دوستت داریم و هیچ مرزی را برای دوست داشتنت نمی شناسیم. این وبلاگ را به نام خدا و فقط برای تو آغاز می کنم تا خاطرات فراموش نشدنی و شیرین زندگیت و از لحظه لحظه های قشنگ بودنت برایت بنویسم .

دیروز اولین ماه از سومین سال زندگیتو پشت سر گذاشتی

 و به این ترتیب عسلک خودم  25 ماهه شد بادا مبارک هوراهورا 

دلم میخواست یه عالمه ی اون چیزایی رو که تو ذهن داشتم بنویسم ولی متأسفانه حافظم یاری نمیکنه شاید هم واسه اینه که دیروقته و نیاز به استراحت داره  و یا شاید هم واسه خاطر روزای شلوغ و پرمشغله ای که داشتمه ذهنم هنگ کرده 

این روزا ژست لجبازی گرفتی و کلی بهونه میگیری و به این صورت کار خودتو پیش می بری و تقریباً از هرکاری باید سر در بیاری و یه دستی توش ببری  

شاید بهونه گرفتنت واسه خاطر می می نخوردنت باشه و البته پستونک که شدیداً بهش وابسته بودی و دو هفته ای میشه که پستونک خوردن رو هم ترک کردی اولش سخت بود ولی تموم شد

ماشین سواری رو خیلی دوست داری تو خونه که هستیم  میری رو صندلی میشینی و بعد یه سی دی یا هر چیز گردی رو به عنوان فرمان استفاده میکنی تازه دنده هم بعضی اوقات میذاری  و میگی هَن

تفاوت بد و خوب رو میدونی به کارا یا چیزی که بد باشه میگی بَ = بد    کارا یا چیزایی که خوب باشه میگی نا = ناز  گاهی اوقات هم از ما میپرسی که خوبه یا بد

میگی این بَ ؟ یعنی این کاری که میخوای بکنی بده ؟

جهات اصلی رو هم بلدی  پایین - بالا  - چپ - راست 

دست و پای راست و چپت رو هم نشون میدی

 این روزای با تو بودن فرصت کمی واسه استراحت پیش میاد خمیازهماشالله هزار ماشاله خیلی پر انرژی ای و من واسه همپا شدن با تو کم میارم اگه تموم روز بیدار باشی و مشغول بازی و فعالیت خسته نمیشی مثلاً همین دیشب میخواستی واست پاپ کورن درست کنم بعد هم آب مخواستی که وقتی حواسم نبود  نصف بطری آب رو خالی کردی رو تشکت  خیلی عصبانی شدم عصبانیآخه درست همون جایی که میخواستی بخوابی پر از آب بود و من ساعت 2 نیمه شب که به سختی چشام باز مونده بود باید جاتو عوض میکردم و البته لباساتو  نصفه دیگه رو هم رفتی تو آشپزخونه خالی کردی یعنی منو بگو که نمیدونستم چه جوری خودمو کنترل کنمتعجبعصبانیمتفکر مگه میخوابیدی کم مونده بود اشکم در بیاد و اون شب سومین لباست بود که واسه خاطر خیس کردنت عوض کرده بودم آب زیاد میخوری و هروقت بهت آب میدیم حتماً باید پر باشه به قول خودت پُ نصفشو که خوردی بقیش واسه خیس کردن خودته خنده بعد هم که عکس العمل من رو میبینی و متوجه ناراحتیم میشی میای بغلم میکنی و یه بوس ناز و بعد هم با یه صدای نازک میگی مامایی مامایی تا از دلم در بیاری آخرش هم میری یه پارچه میاری و میخوای تمیز کنی خنده

یه روز هم خودکار گرفتی نقاشی بکشی اونم کجا روی دیوار  تا فرصت داشتی نقاشی کشیدی به قول خودت جی جیک تازه با یه ذوقی بهم نشون میدادی قیافه ی من اون موقع دیدنی بود نمیدونستم چیکار کنم من هم بعدش افتادم به جون دیوار و هی بساو مگه تمیز میشد این روزا سورپرایزای زیادی واسمون داری

 هر روز دوست داشتنی تر و مهربون تر میشی بیشتر اوقات سفت بغلمون میکنی و یه ماچ آبدار و گنده و پرصدا هم ضمیمش میکنیKisses  قربون پسر مهربونم برم شبا هم حتماً باید بغلم کنی تا بخوابی

 بوس فرستادن رو بلد بودی اما الان حرفه ای تر شدی

 

 

 نیمه شب 18 دی

جمعه 16 دی  

 

  

نوشته شده در دوشنبه ۱٩ دی ۱۳٩٠ساعت ٩:٥۳ ‎ب.ظ توسط مامان امیرحسین نظرات () |