Glitter Text @ Glitterfy.com ‌مروارید 15 و 16 ( 1/8/90 ) - امیرحسین پسری از دیار هیرکان


امیرحسین پسری از دیار هیرکان

پسر قشنگم، من و بابایی عاشقانه دوستت داریم و هیچ مرزی را برای دوست داشتنت نمی شناسیم. این وبلاگ را به نام خدا و فقط برای تو آغاز می کنم تا خاطرات فراموش نشدنی و شیرین زندگیت و از لحظه لحظه های قشنگ بودنت برایت بنویسم .

 مرواریدای جدیدت مبارک قشنگم

دیروز تازه متوجه شدم که 2 تا مروارید دیگه به مرواریدای قبلیت اضافه شدن دندون 3 سمت راست و چپ پایین که همراه با تب خفیف و آبریزش بینی بود که من اول فکر میکردم سرما خوردی ولی با دیدن اون مرواریدای کوچولو و سفیدت خیالم راحت شد

کار این روزات بیشتر تقلید کارای بزرگتراست مثلاً آقاجون سرما خورده بود و سرفه میکرد و شما هم سرفه میکردی و میگفتی دُتُر ، قُ یعنی مریض شدم بریم دکتر قرص بخورم واسه آقاجون قرص می آوردی و بعد هم یه لیوان آب ، خلاصه شده بودی پرستار آقاجون قربونت برم پرستار کوچولوی من
هر روز شیرین تر میشی و کارای جالب تر یاد میگیری فدای همه ی شیرین زبونی ها و شیطونی های قشنگت

جدیدترین کلماتی که این روزا استفاده میکنی 

به بابا میگی بابایی قبلاَ همون بابا میگفتی

به مامان میگی مامایی قبل ترا میگفتی ماما حالا بر وزن بابایی درستش کردی اونقدر ناز و خوشگل میگی که دلم میخواد قورتت بدم 

باباااااااای   ( با کشش روی ا دوم ) همراه با تکون دادن دستای کوچولوت به نشونه ی خداحافظ

آهوو = کاهو   *   هابو = هاپو   *    دَگ  = سگ   *  بیبی = هر نوع پوشک

 بپّی ( با فتحه روی ب و تشدید روی پ ) = دمپایی  * بیی = بریم  *  نَو =نکن 

بقیه ی چیزا هم که نمیتونی بگی با ایما و اشاره منظورتو میرسونی و میگی این

آقاجون و مامانی جون هم رفتند مسافرت

دایی جون و زندایی جون پنج شنبه ی قبلی رفته بودن مشهد زیارت امام رضا (ع)   زیارتشون قبول واسه شما هم سوغاتی یه عروسک آوردن لبخند که وقتی آب بخوره جیش میکنه و باید پوشکش کنی جالب بود دستشون درد نکنه

 سوغاتی دایی جون

انار دونه دونه

با جدیت تموم در حال تماشای TV

 

 

 و اما روایت یه خرابکاری از شیطونک خودم :

امروزصبح که رفته بودم سرکار شما رو آوردم خونه ی مامانم نزدیکای ظهر مامانی جون می بردت تو حیاطشون تا یه خرده بازی کنی از اونجایی که علاقه ی شدیدی به ماشین و سوییچ ماشین داری رفتی تو ماشین باباجون و سوییچ رو دور از چشم مامانی جون (مامانی مشغول صحبت با تلفن بود که حتی فکر چنین چیزی رو هم نمیکرد ) چرخوندی و ماشین که تو دنده بود( اونم دنده عقب )  استارت میزدی عاقبتش رو هم که خودتون حدس بزنید ماشین محکم خورد به لبه ی پله شون و یه خرده ای ماشینشون صدمه دید ازقسمت گلگیر و سپر عقب کار خیلی خطرناکی بود که البته به خیر گذشت

بله به این ترتیب گل پسر مامی دسته گل به آب داد خجالت عصبانی

تازه قسمت جالبش اینجا بود که فکر میکردی کار خوبی کردی و واسه همه تعریف میکردی 

نوشته شده در سه‌شنبه ۳ آبان ۱۳٩٠ساعت ٥:٥٦ ‎ب.ظ توسط مامان امیرحسین نظرات () |