Glitter Text @ Glitterfy.com تولدت مبارک - امیرحسین پسری از دیار هیرکان


امیرحسین پسری از دیار هیرکان

پسر قشنگم، من و بابایی عاشقانه دوستت داریم و هیچ مرزی را برای دوست داشتنت نمی شناسیم. این وبلاگ را به نام خدا و فقط برای تو آغاز می کنم تا خاطرات فراموش نشدنی و شیرین زندگیت و از لحظه لحظه های قشنگ بودنت برایت بنویسم .

به دنیای ما خوش اومدی دلبندم 

بالاخره رسید اون روز دوست داشتنی 

 18 آذر 1388 بیمارستان مسعود ساعت 6 عصر

پا به این کره خاکی گذاشتی

وزن : 3600 گرم 

قد : 49cm

دورسر: 37.5cm  

اینم اولین عکس تو اولین دقایق زندگیت

گرفته شده توسط دایی جونت

ساعت 3 راهی بیمارستان شدیم واسه کارای بستری ساعت 5:30 هم که داشتم آماده میشدم واسه رفتن به اتاق عمل که یه دفعه یه صدایی توجهم رو به خودش جلب کرد صدای دلنشین اذان مغرب حس آرامشی در وجودم موج زد تصمیم گرفتم که اول برم نمازخونه بیمارستان نمازمو بخونم آخه هنوز دکتر نیومده بود با خدای خودم دردودل کردم کلی سبک شدم...

بعد هم اتاق عمل و بیهوشی و ...

موقعی به خودم اومدم که تو ریکاوری بودم وپر درد حتی سراغی هم از تو نگرفتم ولی صداهای بقیه رو میشنیدم که خبر سلامتیتو بهم میدادن همه پشت در اتاق بودن از خانواده من وبابایی  اولین کسی هم که دیدم باباییت بود که نگران من بود مثل همیشه ....

تا فرداش ساعت 5 بیمارستان بودیم تا دکتر اومدو اجازه ترخیص داد 

باید بهت بگم که شما

 دوتا بابابزرگ ،  دوتا مامان بزرگ ،دوتا دایی جون ،دوتاعمه جون ،و یه دونه عموجون داری متاسفانه به علت تک دختر بودن مامانی خاله نداری یه دونه پسرعمه هم داری

بعد از اینکه به خودمم اومدم تو رو آوردن تو بغلم و من اون موقع مادر بودن رو با تموم وجودم حس کردم حس زیبایی بود

این روزا خونه مامانی جون یعنی مامان من هستیم خیلی درد دارم هنوز به سختی راه میرم حتی نمیتونم درست بغلت کنم همه کاراتو مامانی جون میکنه از حموم کردن و تعویض پوشک و لباس  روز هفتم زندگیت هم بند نافت افتاد و شما کاملاً زمینی شدی

این روزا همه واسه دیدن روی ماهت میان از فامیلای من و بابایی

خیلی پسمل آرومی هستی زیاد ما رو اذیت نمیکنی

دوست دارم عزیزم

 

 

   نوشته شده در تاریخ 27/9/1388

 

 

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٥ تیر ۱۳۸٩ساعت ۱:۳٥ ‎ب.ظ توسط مامان امیرحسین نظرات () |