Glitter Text @ Glitterfy.com امیرحسین و ماه رمضون 90 - امیرحسین پسری از دیار هیرکان


امیرحسین پسری از دیار هیرکان

پسر قشنگم، من و بابایی عاشقانه دوستت داریم و هیچ مرزی را برای دوست داشتنت نمی شناسیم. این وبلاگ را به نام خدا و فقط برای تو آغاز می کنم تا خاطرات فراموش نشدنی و شیرین زندگیت و از لحظه لحظه های قشنگ بودنت برایت بنویسم .

از اخرین آپمون 25 روزی میگذره و این مامان تنبل بالاخره تصمیم گرفت دست به کار بشه و کلی خاطره که همه ی اونا رو تو ذهنش ثبت کرده و یه عالمه عکس و فیلم که هنوز تو دوربین مونده بیاد و تو وبلاگ به ثبت برسونه

از اینجا شروع کنیم که این ماه رمضون یه فرصت خوبی بود واسه خواب و جبران کم خوابی ها البته ناگفته نمونه که مامانی و پسرش هر شب تا سحر بیدار بودن و بابایی که باید صبح میرفت سرکار می خوابید و ما هم روزا رو خواب بودیم تا بابایی برمیگشت این وسط حسابی باهام همکاری کردی  البته اگه از شیطونی های تا سحر فاکتور بگیریم

شب های قدر هم میرفتیم مسجد و تو با بابایی بودی و من خیلی خوب تونستم از این شبا استفاده کنم تو هم یاد گرفته بودی قرآن میذاشتی رو سرت قربونت برم من

هرموقع من آشپزی میکنم تو هم میخوای کارای من رو انجام بدی هرچی با اسباب بازی هات سرگرمت میکنم افاقه نمیکنه و دوباره راه آشپزخونه رو پیش میگیری و میشی دستیار سرآشپز من هم واسه اینکه مشغول شی دیگ و ملاقه واست میارم و البته دمی که این روزا اصرار داری باشه حسابی تو آشپزی حرفه ای شدی میری عروسکای کوچولوت رو میاری میریزی تو دیگ و مثلا ً واسمون غذا درست میکنی

وقتی اصرار داری بری تو دیگ ...

یادگرفتی این عروسک چسبکی ها رو بچسبونی رو شیشه یا کاشی

وقت سحر هم مسئول بیدار کردن بابا میشی دستشو میگیری و میگی که بیاد غذا بخوره قاشق چنگال رو هم میدی به دستش ، دیگه فکر کنم کم کمک داره مسئولیتهام کمتر میشه چشمکقهقهه

روزا جای خاصی نمیریم مگر اینکه بعضی وقتا بیرون کاری داشته باشیم البته اون هم سعی میکنیم بابایی بیاد تا با هم بریم

تقریباً بیشتر افطارا دعوت بودیم یه شب افطار از طرف محل کار بابایی و یه شب هم افطاری از طرف اداره ی ما جزو اونا بود  کمتر پیش میومد خونه ی خودمون باشیم دو سه دفعه ای هم ما افطاری دعوت داشتیم

سه شنبه هفته ی قبلی سازماندهی داشتم و شما پیش مامانی جون موندی امسال هم همون مدرسه ی قبلی رو انتخاب کردم  آخه امتیازم از خیلی ها بالا تر بود اصلاً باورم نمیشد تو لیست نفر ششم باشم

خیلی زود تابستون هم داره تموم میشه و شمارش معکوس واسه من که قراره دوباره چند ساعتی رو در روز پیش تو نباشم خیلی به هم وابسته شدیم تو این مدت نشده که واسه ساعتی از هم دور باشیم الا همون روز سه شنبه امیدوارم بتونی خیلی سریع با شرایط کنار بیای

زیاد علاقه به تماشای تلویزیون و کارتن نداری ولی راز بقا رو خوب نگاه میکنی حیوونا رو دوست داری

از تنهایی و تاریکی میترسی  خدا نکنه برق اتاق خاموش باشه اصلاً و به هیچ عنوان تنهایی طرفش نمیری خیلی تلاش کردم این ترس رو ازت دور کنم ولی نتیجه نداد حس کردم باید مقطعی باشه و خودش برطرف میشه

چند وقتی هم میشه خجالتی شدی خجالت اگه بریم تو یه جمعی که واست غریبه ان از کنار من تکون نمیخوری و خودت رو بهم میچسبونی اخلاقیاتت داره عوض میشه فکر کنم این هم اقتضای سنته و به مرور زمان با بزرگتر شدنت برطرف میشه البته من همه ی سعی و تلاشم رو میکنم

دایی جون و زن دایی جون هم که همیشه بهمون لطف دارن این بار که اومده بودن خونه ی ما یه سورپرایز واسمون داشتن واست یه دوچرخه خریده بودن یه دوچرخه ی نارنجی خوشگل دستشون درد نکنه حسابی شرمنده ی محبتاشونیم قلبماچ

هر وقت که از کنار پارک رد میشیم که  بریم خونه حتی از توی ماشین تا چشت میخوره به فضای سبز پارک با صدای بلند و هیجان کامل میگی تاتا  من و بابایی هم که میبینیم پسر خوشگلمون اینقدر عاشق تاب بازیه چند دقیقه ای رو باهش تو پارک میمونیم چه کنیم دیگه توفیق اجباریه لبخند

 

کلماتی که این روزا تکرار میکنی

ماما = مامان    *  بابا  و بعضی اوقات بابایی   *   دَدَ = هر نوع بیرون رفتن

  تاتا = تاب    * تو = توپ    *  گُ = گل          * تیر = شیر

دی = دیگ      * عم = عمه و عمو     *     حم  = حموم

دید = دوچرخه   *  مَ مَ = شامل هر نوع خوراکی   * می می  *  مَ = من  

 عَیی = علی   *  دادا = داداش   *‌   دایی   *   آب   *  نو = نون  *

صدای حیوانات ( ببعی = بع  * گاوه = ما * خروس = قوقوقوووو  * پیشی= مَو  * هاپو = هو هو * جوجه = جی جی )

اعضای بدنت رو هم کاملاً بلدی و میشناسی (چشم ، گوش‌،دماغ ،‌دهن ، زبان ، دندون،‌مو ، لپ، دست ،‌انگشت، ناخن ،‌پا ، شکم )

خدا روشکر غذا خوردنت بهبود پیدا کرده و خیلی هم شکمو شدی پسته رو از همه بیشتر دوست داری و البته آناناس  ، بستنی و یخمک ، شکلات  هم از خوردنی های مورد علاقتن

 

این روزا هوا سرد شده ، خنکای مطبوع و دلچسبی داره و پاییز خیلی زودتر از اون چیزی که فکرشو می کردم  از راه رسید دو سه روزی هم بارون میبارید خیلی شدید،  خلاصه حال و هوای شهرمون حسابی عوض شده

نوشته شده در یکشنبه ٦ شهریور ۱۳٩٠ساعت ٦:٠۸ ‎ب.ظ توسط مامان امیرحسین نظرات () |