Glitter Text @ Glitterfy.com مروارید 13 و یه عالمه خبر - امیرحسین پسری از دیار هیرکان


امیرحسین پسری از دیار هیرکان

پسر قشنگم، من و بابایی عاشقانه دوستت داریم و هیچ مرزی را برای دوست داشتنت نمی شناسیم. این وبلاگ را به نام خدا و فقط برای تو آغاز می کنم تا خاطرات فراموش نشدنی و شیرین زندگیت و از لحظه لحظه های قشنگ بودنت برایت بنویسم .

بالاخره بعد از مدتها یکی دیگه به مرواریدای خوشگلت اضافه شد و به این ترتیب بعد از سپری کردن دو روز تب دار مروارید سیزدهم رویت شد یه دندون تو فک بالا سومین دندون سمت راست چی بگم از تبت که به شدت داغ بودی هر چی استامینوفن هم بهت میدادم اثری نمیکرد تا دیشب که دیگه تا سحر فقط پاشویت کردیم هم من هم بابایی تا خود صبح بیدار بودیم طفلکی بابایی که از شدت خواب نتونست بره سرکار تا امروز که حالت بهتر شد

دیروز اولین روز از ماه مبارک رمضان بود  و این دومین سالیه که توی نازنین تو این ماه ضیافت الهی همراهمونی سال قبل این موقع 8 ماهت بود و حالا 20 ماهته امسال به لطف خدا تصمیم گرفتم روزه بگیرم (2 روز هم زودتر رفتم پیشواز ) البته اگه توفیق بشه ان شالله که از روزه داران واقعی باشیم آخه امسال تو دیگه بزرگ شدی و میتونی غذا بخوری و شیر تنها غذات نیست امیدوارم همکاری کنی این دو روز اول که به سختی گذشت آخه مریض بودی و حال نداشتی فقط بهونه میگرفتی و بغل هیچ کسی هم نمیرفتی سفت منو میچسبیدی و فقط شیر میخواستی هوا هم به شدت گرمه روزای گرم و طاقت فرساییه

هفته قبلی هفته ی شلوغ و البته پرباری رو پشت سر گذاشتیم سه شنبه دایی جون و زندایی جون به سلامتی از سفر حج برگشتن با دیدنشون کلی ذوق کردی یه عالمه هم واست سوغاتی های خوشگل آوردن دستشون درد نکنه یه عالمه لباسای ناز

چهارشنبه هم عروسیشون بود که به میمنت و مبارکی زندگی مشترکشون رو آغاز کردن  

پنج شنبه هم مهمونای اهوازیمون از راه رسیدن و زدیم به دل طبیعت و رفتیم یه جای خوش آب و هوا تا هم از گرمای شهر به دور باشیم هم اونا آب وهوایی تازه کنن خلاصه خوش گذشت ( ویلای یکی از آشناها تو زیارت )

بابا بابا گفتن یه لحظه هم از دهنت نمیفته قبلاً همین جوری بی هوا میگفتی اما حالا تا به بابایی یا بابای من و بابا نگاه میکنی و میخوای صداشون کنی یه ریز میگی بابابابابابا تازه با یه لحن خاصی که موقع گفتنش دلم میخواد بیام و یه ماچ گنده بکنمت خلاصه میتونی درک کنی که کی کیه و چه کاره ی

عاشق عکس گرفتنی تا میام ازت عکس بندازم دوربین رو به اصرار ازم میگیری و میخوای خودت عکس بندازی همچین قیافه میگیری انگاری چند ساله اینکاره ای  اگر هم بهت ندم که دیگه واویلاست اونقدر خاموش روشن میکنی حالا کی خراب بشه معلوم نیست چند دفعه هم بهش ضربه زدی چی بگم ...

روزی که رفته بودیم فرودگاه واسه استقبال دایی جونشون 4/5/90

سفره ی افطار ، شب اول خونه ی مامانی جون

بدون شرح

 بعداً نوشت :

جمعه افطاری رفته بودیم خونه ی دایی جون بعد افطار دایی جون و زن دایی جون شما رو به این شکل در آوردن البته طی یه عمل کاملاً غافلگیرانه این هم سند و مدرک که به سختی با کلی سرگرم کردن ازت گرفتم چون دوست نداشتی لباسای دخترونه بپوشی انگاری خجالت میکشیدی وقتی همه نگات میکردن قربونت برم من  

در تاریخ 17 مرداد  هم مروارید 14 رویت شد یه دندون تو فک بالا سومین دندون سمت چپ

نوشته شده در چهارشنبه ۱٢ امرداد ۱۳٩٠ساعت ۱۱:٤٧ ‎ب.ظ توسط مامان امیرحسین نظرات () |