Glitter Text @ Glitterfy.com این روزها ... - امیرحسین پسری از دیار هیرکان


امیرحسین پسری از دیار هیرکان

پسر قشنگم، من و بابایی عاشقانه دوستت داریم و هیچ مرزی را برای دوست داشتنت نمی شناسیم. این وبلاگ را به نام خدا و فقط برای تو آغاز می کنم تا خاطرات فراموش نشدنی و شیرین زندگیت و از لحظه لحظه های قشنگ بودنت برایت بنویسم .

 

این روزها سعی میکنم بیشتر وقتمو بهت اختصاص بدم تا جبران تموم اون روزایی که کمتر میتونستم پیشت باشم رو بکنه بابایی هم این روزا سرش شلوغه و تا دیروقت میاد بنده خدا وقتی هم که میاد حسابی خسته ست

این روزها خیلی شیطونی میکنی دیگه اگه دستت به هیچ چیز نمیرسید اما حالا میرسه و من باید خیلی مراقبت باشم چند روز پیش در بوفه رو باز کردی و زدی دسته ی فنجون رو شکستی دیروز هم شمعدون خوشگلمو که مثلاً گذاشته بودم بالای جاکفشی تا دستت بهش نرسه از اون بالا پرت کردی و شکستی تقریباً کار هرروزت در آوردن کفشا از تو جاکفشیه وبعدهم پا تو کفش بزرگترا کردن و تو خونه مانور دادن وای نمیدونی شده سوهان اعصابم  اپن آشپزخونه رو  هم که بماند هرجایی که دستت نمیرسه صندلیتو فوراً میاری میذاری زیر پات تا اون وسیله ای که میخوای برداری علی الخصوص پستونکت که من بیشتر اوقات میذارمش اونجا تا مثلاً نبینی خنده

این روزها بیشترین لذت پسر خوشگلم  پارک رفتن و تاب بازی و سرسره بازیه تقریباً هر روز با هم میریم پارک نزدیک خونه و حسابی بازی میکنی اوایل خودت به تنهایی نمیتونستی سوار تاب بشی یا پیاده بشی یا از پله های سرسره بری بالا اما هر روز که میگذره چیزای جدیدی یاد میگیری اون قدر کنجکاوانه و زیرکانه به اطرافت نگاه میکنی که من عاشق اون نگاهت میشم تو بیشتر عکسات هم این نگاه مشهوده

این روزها تو پارک حسابی قلدر بازی درمیاری نیست که دیگه به اون فضا عادت کردی فکر میکنی مال خودته حتی رو پله های سرسره نمیذاری هیچ بچه ای بیاد بالا چه کوچیکتر از خودت چه بزرگتر و در آخر با خواهشهای من سعی میکنی دستاتو برداری تا اون بچه ای که پشت سرته بیاد بالا تازه نازشم میکنی که مثلاً از دلش درآری . کمتر با بچه های همسن و سالت بازی میکنی نمیدونم دلیلش چیه ؟ ولی با بزرگترا ارتباطت بهتره

 

 

یکشنبه که رفته بودیم بیرون  آقاهه یه عالمه جوجه ی یه روزه آورده بود واسه فروش همشون هم رنگی بودن اونقدر خوشگل بودن یاد بچگی هام افتادم تو هم با دیدن اونا  خیلی ذوق میکردی واسه همین دوتا واست خریدم تا باهاشون بازی کنی یکیش سبز و یکی دیگش صورتی ، یه روزی نگهشون داشتیم متأسفانه فرداش که گذاشته بودیمشون رو تراس گربه اومد هردوتارو خورد نمیدونم چقدر وقت داشت آخه من بیشتر اوقات مراقبشون بودم فقط چند دقیقه ای ازشون غافل شدم خیلی هم دنبالشون گشتم اما اثری ازشون نبود وقتی گربهه رو دیدم تازه متوجه شدم چه خبره  اونقدر ناراحت شدم طفلکی ها  گناه داشتن ناراحت

  دایی جون وزندایی جون فردا بعدازظهر قراره عازم خونه ی خدا بشن خوش به سعادتشون که تو همچین ماهی ( شعبان ) یه همچین جایی میرن ان شالله نایب الزیاره ی هممون باشن  و بعدش هم قراره به سلامتی زندگی مشترکشون رو شروع کنن ما هم همین جا از طریق همین صفحه ی مجازی پیوندشون رو بهشون تبریک میگیم و این هدیه رو هم تقدیمشون میکنیم  

ناقابل از طرف امیرحسین

 

نوشته شده در چهارشنبه ٢٢ تیر ۱۳٩٠ساعت ۱٢:٠۸ ‎ب.ظ توسط مامان امیرحسین نظرات () |