Glitter Text @ Glitterfy.com سفرنامه - امیرحسین پسری از دیار هیرکان


امیرحسین پسری از دیار هیرکان

پسر قشنگم، من و بابایی عاشقانه دوستت داریم و هیچ مرزی را برای دوست داشتنت نمی شناسیم. این وبلاگ را به نام خدا و فقط برای تو آغاز می کنم تا خاطرات فراموش نشدنی و شیرین زندگیت و از لحظه لحظه های قشنگ بودنت برایت بنویسم .

 

 جمعه 27 اسفند 89 ساعت 10 شب عازم سفر شدیم یه مسافرت تو تعطیلات عید که شاید ده دوازده روزی طول میکشید با خانواده ی من

صبح شنبه 28 اسفند 89

قم بودیم تموم شب رو رانندگی کردیم بعد از نماز و ناهار و یه کوچولو استراحت حرکت کردیم  واسه ادامه سفر  اما تو کوچولوی نازنین تو شهر قم خواب تشریف داشتید و نشد که ازتون عکسی بندازم از اونجا سه تا کتاب داستان خوشگل واست خریدم

شب خرم آباد مستقر شدیم و فردا ظهر دوباره به حرکتمون ادامه دادیم

29 اسفند 89

بعداز ظهر شوش رسیدیم و بعد از زیارت حرم دانیال نبی رفتیم کنار رود کرخه و ناهار گرفتیم و اونجا خوردیم حسابی شما بهت خوش گذشته بود و بازی کردی من هم گذاشتم تا تموم انرژی تو خالی کنی حتی وقتی زمین میخوردی گریه نمیکردی و زود خودت بلند میشدی میترسیدی عقب بمونی از بازی

شب رو خرمشهر بودیم و ساعت تحویل رو هم یادمان شهدای شلمچه خیلی شلوغ بود وقتی ساعت تحویل شد با شلیک گلوله ها حسابی ترسیدی و گریه کردی بابایی بردت تو ماشین

اول فروردین 90

ظهر رفتیم کنار رود اروند و شب هم آبادان حسابی گشتیم حال و هوایی بود آبادان شبای قشنگی داره

دوم فروردین 90

به طرف اهواز حرکت کردیم قرار بود بریم خونه ی دوستامون دو روزی رو هم با اونا بودیم اونجا هم بهت خوش گذشت جون بچه های هم سن و سال تو زیاد داشتن شبهای رود کارون هم خیلی باصفاست

5 فروردین 90

کرمانشاه  هوا سرد بود و بارون میبارید نشد که جایی بریم آخه شما هم سرما خورده بودی و مریض شده بودی

6 فروردین 90

بانه رسیدیم 2 روزی رو بانه بودیم و کلی تو بازارا و پاساژا گشتیم و چیزایی که لازم داشتیم خریدیم منتها تموم مدتی رو که تو بازار بودیم شما تو کالسکه تون خواب بودی و ما رو بگو که باید کالسکه رو از پله ها بالا و پایین میکردیم ولی خوب خیالمون راحت بود که جای تو خوبه شبها خیلی سرفه میکردی انگاری هنوز خوب نشده بودی بردیمت پیش دکتر و بهت یه خرده دارو داد و بعد مصرفشون حالت بهتر شد

واسه شما هم یه عالمه پوشک خریدیم (‌5 بسته 74 تایی هاگیز )‌ و البته لباس (تاب شلوارک ، بلوز ، بادی 5 تایی طرح دار که من خیلی دوستشون دارم و... اسباب بازی و کفش و ... هنوز کوچولو بودی که بخوای بهونه ی چیزی رو بگیری تا واست بخریم اما جالب اینجا بود که واسه خوردنی ها بال بال میزدی به خصوص پاستیل که خیلی بهش علاقه داری

و روز دوشنبه ساعت 4 عصر به طرف خونه حرکت کردیم سه شنبه رو تهران بودیم البته فقط تا عصرش و ساعت 1 بامداد هم خونه ی خودمون بودیم و این بود ماجرای یه سفر اون هم تو تعطیلات نوروزی به ما که خیلی خوش گذشت البته نشد که ریز جزییات رو بنویسم

 

عکس و تصاویر زیبا برای زیباسازی وبلاگ شما -------------- بهاربیست دات کام ------------- bahar22.com ------------ عکس تصاویر زیباسازی وبلاگ فارسی

 

 

 عکس و تصاویر زیبا برای زیباسازی وبلاگ شما -------------- بهاربیست دات کام ------------- bahar22.com ------------ عکس تصاویر زیباسازی وبلاگ فارسی

نوشته شده در یکشنبه ٢۱ فروردین ۱۳٩٠ساعت ٥:٠۱ ‎ب.ظ توسط مامان امیرحسین نظرات () |