Glitter Text @ Glitterfy.com بهمن و چهاردهمین ماه زندگی - امیرحسین پسری از دیار هیرکان


امیرحسین پسری از دیار هیرکان

پسر قشنگم، من و بابایی عاشقانه دوستت داریم و هیچ مرزی را برای دوست داشتنت نمی شناسیم. این وبلاگ را به نام خدا و فقط برای تو آغاز می کنم تا خاطرات فراموش نشدنی و شیرین زندگیت و از لحظه لحظه های قشنگ بودنت برایت بنویسم .

3،2،1 ........١4و .............................................

یادم میاد سال قبل همین موقع ها یه سرماخوردگی بدی گرفته بودی سرفه های پیاپی که خیلی نگرونم کرده بود و من اکثر اوقات همراه سرفه هات که گاهی نیمه های شب بود و 40 دقیقه طول میکشید گریه میکردم و فقط از خدا میخواستم که تو رو زودتر خوب کنه نمیدونی چه اوضاعی داشتم تو کوچولو بودی خیلی کوچولو هنوز دوماهت نشده بود دلم میخواست زودتر اون روزا تموم بشه تا خود صبح بالای سرت بیدار میموندم و واست بخور روشن میکردم و ماسک میذاشتم آخه دکترت گفته بود  به سلامتی و شکر خدا خوب شدی و همه کابوسهای تلخ شبونه من هم تموم شد و حالا یک سال از اون روزا میگذره و تو شدی پپسر کوچولوی 14 ماهه ی من و واسه تک تک روزایی که با هم بودیم شکرگذار خدای خودمم بازهم میگم خدایاااااااااااااااااااا شکربه درگاهت و برای عظمتت سر بر آستانت می سایم و سجده عشق به جا میاورم چرا که از هرکسی و چیزی برایم عزیزتر و نزدیکتری امیدوارم پسر کوچولوی خودم بتونه خدای خودشو خوب بشناسه و همیشه شکرگذار نعمتهاش باشه ....   آمین 

اما از بهمن بگم دومین روز اون مصادف بود با بیست و ششمین سال تولد من پس تولدم مبارک البته یه جشن کوچولوی سه نفره تو خونه ی خودمون گرفتیم مامانی جون هم مثل هر سال کادوی تولدمو بهم داد زندایی جون هم یه کادوی خوشگل بهم داد دستشون درد نکنه

3 بهمن دو تا کلمه جدید ادا کردی نَ نَ ، بَ بَ

7 بهمن عمه جونت اومدن خونه ی جدیدشون که تقریباً نزدیک خونه ی ماست

9 بهمن باز یه کلمه جدید دیگه یاد گرفتی ، گفتی عَمَّ (حالا نمیدونم منوت همون عمه ی یا همین جوری یه چیزی گفتی )

 16 بهمن هم گفتی اِدِّ یعنی همون بده  (وقتی چیزی رو میخوای )

فعلاً همین ها رو یادگرفتی پس دست تشویقو هوراهورا

وسایلات رو خیلی دوست داری و بهشون وابسته شدی از جمله ی اونا بالشته که به هیچ کس نمیدی وقتی میگیم بده میاری جلو تا وقتی که میخوایم از دستت بگیریم دستت رو میکشی و میگی  اِهِه  وای که چقدر ما میخندیم واستخنده اولین بار مات و مبهوت مونده بودم که از کجا یاد گرفتیمتفکر

 امروز هم قدت و اندازه گرفتم  76cm  بود 

( دورسرت 50   دور مچ دست 12    و دور مچ پات هم 14    بود کف پات هم 13  یه دفعه عشقم کشید اینا رو هم اندازه گرفتم  ههههههه)نیشخند

شیطونیهات هم روز به روز بیشتر میشه دیگه حسابی بلا شدی

14 بهمن هم شهرمون اولین برف زمستونی خودشو تجربه کرد البته همچین زیاد نبود عصرش با بابایی رفتیم خیابون گردی و برفا رو تماشا کردیم البته پیاده نشدیم آخه هوا خیلی سرد بود البته یه ذره برف به دستت دادم اما نمیگرفتیش نمیدونم چرا شاید سرد بود و یخ میکردی اینطوری بود که تو اولین برف زندگیتو دیدی واسه اینکه سال قبل اصلاى برفی نیومد

ماه قبلی یادمه همه چی رو مرتب میکردی و میذاشتی سرجاش ولی حالا فقط میریزی بیرون تموم وسایلای کمدت کابینتای آشپزخونه ، کفشای تو جاکفشی اوخ که چقدر من عصبانی میشم عصبانیتو هم که میدونی من به کفشا حساسم وقتی میریزی بیرون چنان زیر چشمی منو نگاه میکنی بعدش هم خودتو لوس میکنی ومیای توبغلم تا مثلاً چیزی بهت نگم بغل دیگه استادی شدی واسه خودت  

  

١۶ بهمن ٨٩

 

١٧ بهمن ٨٩

نوشته شده در شنبه ۱٦ بهمن ۱۳۸٩ساعت ۸:٠٩ ‎ب.ظ توسط مامان امیرحسین نظرات () |