Glitter Text @ Glitterfy.com اولین یادداشت - امیرحسین پسری از دیار هیرکان


امیرحسین پسری از دیار هیرکان

پسر قشنگم، من و بابایی عاشقانه دوستت داریم و هیچ مرزی را برای دوست داشتنت نمی شناسیم. این وبلاگ را به نام خدا و فقط برای تو آغاز می کنم تا خاطرات فراموش نشدنی و شیرین زندگیت و از لحظه لحظه های قشنگ بودنت برایت بنویسم .

سلام قشنگم

این وبلاگ را به نام خدا برای تو آغاز می کنم تا خاطرات فراموش نشدنی زندگیت و از لحظه لحظه بودنت  برایت بنویسم

از امروز که تونستم واست یه وبلاگ درست کنم تصمیم گرفتم که یه خرده از خاطراتتو که تو دفترچه نوشته بودم اینجا ثبت کنم

* 26  فروردین 88 بود که متوجه شدم قراره خدا یه نی نی بهمون عطا کنه یه فرشته آسمونی که قراره زمینی بشه

 اون روز چهارشنبه بود ساعت 5 عصر یه روز بهاری  که من و بابایی با هم رفتیم آزمایشگاه تا تست بدم ( اون موقع واسه خاطر کار بابایی ما تهران زندگی میکردیم )  

2 ساعتی معطل شدیم تا جواب رو گرفتیم آره مثبت بود و ما دوتاییمون خوشحال برگشتیم خونه ،قرار بود همون روزا کوچمون رو بیاریم به شهر خودمون یعنی گرگان

* آخرای فروردین هم اسباب کشی کردیم و اومدیم و این بار با یه خبر خوب که واسه همه خوشحال کننده بود . دوباره اومدیم  طبقه پایین خونه آقاجون اینا ساکن شدیم

* اولین بار صدای قلب کوچولوتو تو ماه اردیبهشت که رفته بودم واسه تشکیل پرونده شنیدم اونقدر بهم آرامش داد که نگو اونجا واسه اولین بار با تموم وجودم حست کردم

روزها از پی هم میگذشت و تو کوچولوی نازنین که تو دل مامانی جا خوش کرده بودی بزرگ و بزرگتر میشدی البته تو این مدت GCT= 140  بود یه خرده بالاتر از حد مجاز بود

واسه خاطر همین از خوردن خیلی خوراکیهای خوشمزه و شیرین ( که علاقه خاصی هم داشتم ) منع شدم و باید رعایت میکردم تا کنترل بشه ولی با این همه تا آخرش همین اندازه باهام بود چون خیلی نمیتونستم ازشون بگذرم 2 ، 3 باری هم سونو رفتم واسه خاطر اینکه از سلامتی کاملت مطمئن بشیم تو ماه چهارم هم دیگه تکون خوردناتو حس کردم ضربه های کوچولو و مداوم...

*  19 خرداد مامان من از پله های خونشون افتاد و پاهاش شکست (هردوتاش) پای چپش رو عمل کرد....

* 16 تیر بود با بابایی رفتیم سونوگرافی  که سونو جنسیتت رو برامون گفت ؛ یه پسر کاکل زری ،بابایی واست اسم امیرحسین رو انتخاب کرد ....

* دایی جون محمد هم آخرای تیر به خونه خدا مشرف شد کلی از اونجا واست سوغاتیهای قشنگ قشنگ آورده بود یه عالمه کاپشنای خوشگل و لباسای ناز ....

* شهریور ماه بود که من توی استخدامی آموزش و پرورش البته به صورت خرید خدمات قبول شدم ( همون حق التدریسی خودمون ) حسابی غافلگیر شده بودم آخه فکرشو نمیکردم همه چی خیلی سریع اتفاق افتاد و من باید از فرداش یعنی اول مهر میرفتم سرکار تازه چی من تورو شش ماهه باردار بودم اولش دودل بودم نمیدونستم با اون وضعیت چطوری برم سرکلاس ولی بالاخره رفتم باید میرفتم هنرستان ؟؟؟ واسه تدریس رشته کامپیوتر 

تموم این مدت همه چی عالی بود و رشدتو هم خوب بود تا اینکه رسیدیم به ماه آبان با کلی عروسی ...

* 88.8.8 عروسی خاله نرگس دوست من

* 88.8.15 عروسی عمه جون فاطمه

* 88.8.22عروسی عمه زهرا ( عمه بابایی )  

* یه روز بعد عروسی عمه جونت یعنی 15 آبان من مریض شدم با یه سرمای کوچولو که شب قبلش تو عروسی خوردم (بارون شدیدی می بارید) که بعدش خانم دکتر گفت آنفلوآنزاست و باید تو خونه بمونم و استراحت کنم و غذاهای گرم مثل سوپ و.. بخورم سرفه های شدیدی میکردم که همزمان شده بود با دوره آنفلوآنزای خوکی که همش میترسیدم نکنه ... با مشورت دکتر دارو مصرف میکردم تا بهتر شدم البته تا 20 روزی گریبانگیرم بود

* آذر ماه هم قضیه خرید خونه به پایان رسید وما شدیم صاحبخونه یه خونه واسه سه تاییمون

نوشته شده در تاریخ10/9/1388

 

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٥ تیر ۱۳۸٩ساعت ۱۱:٥۸ ‎ق.ظ توسط مامان امیرحسین نظرات () |