Glitter Text @ Glitterfy.com سرماخوردگی و قصه یک کنجکاوی یا شیطنت - امیرحسین پسری از دیار هیرکان


امیرحسین پسری از دیار هیرکان

پسر قشنگم، من و بابایی عاشقانه دوستت داریم و هیچ مرزی را برای دوست داشتنت نمی شناسیم. این وبلاگ را به نام خدا و فقط برای تو آغاز می کنم تا خاطرات فراموش نشدنی و شیرین زندگیت و از لحظه لحظه های قشنگ بودنت برایت بنویسم .

از روز پنج شنبه هفته قبل مریض شدم ( سرما خوردم) با مامانی و بابایی رفتم دکتر اونم بهم دارو داد ولی من اصلاً دوست ندارم دارو بخورم همش  مامانی رو موقع دارو خوردن اذیت میکنم اونم ولی انگار هیچوقت نمیخواد کوتاه بیاد و همش به زور و سختی به خوردم میده نمیدونی چی کارا که نمیکنم خلاصه تقریباًساعت ١٢ شب شنبه بود چون مماخم هم کمی گرفته بود مامانی میخواست بخور بهم بده تا رفع بشه من هم که کنجکاو، دستمو گذاشتم درست همونجایی که ازش بخار خارج میشد البته مامانی کنارم بود ولی من خیلی شیطونی کردم و از دستش در رفتم اما بدجوری سوختم کف دست راستم تاول زد و من درست یه ساعت گریه کردم و سوختم همراه من مامانی هم گریه کرد هیچ چیز آرومم نمیکرد فقط و فقط از درد زیاد جیغ میکشیدم تا اینکه یواش یواش ساعت ١ خوابم برد مامانیم هم واسه خاطر من شنبه و یک شنبه رو سرکار نرفت دوشنبه هم که واسه شهادت امام جعفرصادق (ع)‌تعطیل بود شد سه روزدوباره با مامانی رفتم پیش دکترم خیلی ناراحت شد وقتی شنید بعدش بهم دارو و کرم داد و گفت باید دستمم بیشتر باز باشه تا زودتر خوب بشه وزنم هم ٩ کیلو بود

بهار-بیست دات کام   تصاویر زیبا سازی وبلاگ    www.bahar22.com

روز دوشنبه با خانواده مامانی جونشون رفتیم بیرون طرفای جنگل و کوه

 زن دایی جون هم اومده بود این اولین باری بود که باهم می رفتیم بیرون

حسابی همه جا رنگ پاییز به خودش گرفته بود برگ درختا زرد و نارنجی و قرمز شدن انگاری با آبرنگ رنگشون کردن هوا هم رو به سردی رفته واسه همین سریع بساط چادر رو عَلَم کردیم

بهار-بیست دات کام   تصاویر زیبا سازی وبلاگ    www.bahar22.com

واماسه شنبه

امروز شهرمون یه مهمون ویژه داشت رئیس جمهورو هیئت همراه

 از صبح که رفتم سرکار شما رو گذاشتم خونه مامانی جونشون حوالی ظهر هم از طرف اداره ما رو واسه دیدار با وزیر محترم مربوطه دعوت کردن که تا ساعت ۴ طول کشید  دلم واست حسابی تنگ شده بود نازنینم  وقتی اومدم تازه چشای قشنگتو باز کرده بودی فکر کنم وقتی صدامو شنیدی بیدارشدی و یه لبخند قشنگ تحویلم دادی و خستگی روزمو ازم گرفتی بابایی هم هنوز نیومده فکر کنم اونا هم برنامه دارن

بهار-بیست دات کام   تصاویر زیبا سازی وبلاگ    www.bahar22.com

همین الان که داشتم واست مینوشتم سینه خیز اومدی و خودتو رسوندی به من و با انگشتای کوچولوت کلید پاور رو فشار دادی (این کار رو جدیداً یاد گرفتی تازه وقتی عکس العمل منو می بینی کلی ذوق میکنی )، کامی خاموش شد و هر چی نوشته بودم پرید و این یعنی اعتراض ، اعتراض به اینکه چرا به تو توجه نکردم و اومدم پای کامی ، اولش اعصابم بهم ریخت آخه کی حالشو داشت دوباره بنویسه ولی بعدش آروم شدم گرفتمت تو بغلم احساس کردم به محبتم نیاز داری نوازشت کردم و شما هم بعد از خوردن می می خوابت برد و من دوباره از نو شروع کردم

 دوست دارم دلبندکم   

بهترین و جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان جوان                www.bahar22.com

اینم عکسای دیروز (دوشنبه ١٢ مهر )

  

 

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳ مهر ۱۳۸٩ساعت ٦:٥۱ ‎ب.ظ توسط مامان امیرحسین نظرات () |