Glitter Text @ Glitterfy.com مراسم خواستگاری دایی جون - امیرحسین پسری از دیار هیرکان


امیرحسین پسری از دیار هیرکان

پسر قشنگم، من و بابایی عاشقانه دوستت داریم و هیچ مرزی را برای دوست داشتنت نمی شناسیم. این وبلاگ را به نام خدا و فقط برای تو آغاز می کنم تا خاطرات فراموش نشدنی و شیرین زندگیت و از لحظه لحظه های قشنگ بودنت برایت بنویسم .

 

امشب واسه دایی جونم رفته بودیم خواستگاری آخه دایی جونم یه تصمیمات جدیدی گرفته قراره متأهل بشه میخواد واسه من هم یه  زن دایی جون بیاره 

یه اتفاق بدی هم واسه من این وسط افتاد مامانی داشت بهم گلابی میداد در همین حین یهو ازم غافل شد منم فرصت رو غنیمت دونسته یه گاز بزرگ به قاچ گلابی زدم که تو گلوم گیر کرد یه دفعه همه متوجه من شدن که داشتم نفس نفس میزدم و انگاری داشتم خفه می شدم البته تقصیر خودم بود یه کوچولو هم مامانی مقصر بود این واسه چندمین بار بود که مامانی از این بلاها سرم آورده بود مامانیم چون دستپاچه شده بود نمیدونست چی کار کنه که یه دفعه دایی جونم پرید و پاهامو گرفت سرازیرم کرد حسابی سرخ شده بودم نمیتونستم نفس بکشم ، خلاصه یه خاطره ای شد واسه مراسم خواستگاری دایی جونم

%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%

یک ساعت قبل از رفتن به مراسم خواستگاری دایی جون

    

نوشته شده در شنبه ۳ مهر ۱۳۸٩ساعت ۱٢:۳٩ ‎ق.ظ توسط مامان امیرحسین نظرات () |