Glitter Text @ Glitterfy.com 5 سال و 2 ماه و 4 روز - امیرحسین پسری از دیار هیرکان


امیرحسین پسری از دیار هیرکان

پسر قشنگم، من و بابایی عاشقانه دوستت داریم و هیچ مرزی را برای دوست داشتنت نمی شناسیم. این وبلاگ را به نام خدا و فقط برای تو آغاز می کنم تا خاطرات فراموش نشدنی و شیرین زندگیت و از لحظه لحظه های قشنگ بودنت برایت بنویسم .

پسری ما این روزا واسه خودش بچگی میکنه عجیییییب بازیگوشیاش بیشتر شده اصلا منقلب شده یه جورایی با همه ی آرومی ای که قبل داشت فرق داره حرفای عجیب غریب و البته قشنگ قشنگم میزنه عاشق اینه که فقط بره خونه ی بابابزرگاش یا مهمونی تو خونه با داداشیش بازی میکنه سی دی های مورد علاقشو میخره و می بینه با تبلتش که هرچند روز یه بار بازیهای جدیدی دانلود میکنه سرگرمه البته نه زیاد چون قانون داره و نباید زیاد استفاده کنه و اینو خودش میدونه و درک کرده...

این روزا با وجود دوتا وروجک کمتر پیش میاد خونه ای مرتب و باب میلم داشته باشم و در پایان هر روز  من می مونم و خونه ای آشفته و به هم ریخته  ... همه اون چه که نشون می ده تو این خونه کودکی زندگی می کنه کابینتای آشپزخونه که از دست  امیرحافظ در امون نیست چه کنم که زمان ، زمانِ  کشف وخلاقیتشه ..و من از همه وسواس هام میگذرم تا اونا به آرامش و اون چی که میخوان برسن ...کودکانی که تموم زندگی ما هستن...و همین شیطنت هاشون..خنده هاشون..ریخت و پاش هاشون..هیاهوشون و همه کودکانه های شیرینشون ، زندگیمون رو رنگی کرده ...کودکانی که می دونم مهمون زودگذر خونه ی ما هستن...

فرشته های کوچکمممم...کودکی کنید..آرام..شاد..آزاد..فریاد بزنید و بازی کنید..کودکی کنید و بزرگ شوید باشد که مهمونی خونه ی ما زیباترین مهمونی زندگی تون باشه .قلبفرشته


قبول دارم که این روزا توجهم بهتون کمتر بود آخه سرم شلوغ بود اما تموم شد یه روز حساسی رو پشت سر گذاشتم  19 بهمن از پایان نامم دفاع کردم و خداروشکر خوب بود البته به نظر خودم ... ساعت نه با بابایی ( همسر عزیزم ) عازم دانشگاه شدیم که با شهر خودمون حدود 2 ساعت راه بود به محض رسیدن کارای اداری قبلشو انجام دادیم و راس ساعت 1 که استاد راهنمام اومد  آماده شدم و رفتم به جایگاه همه چی عالی بود و من کاملا ریلکس هیچ وقت فکر نمیکردم به این خوبی باشه همسر عزیزم خیلی واسم زحمت کشید حضورش تو جلسه باعث قوت قلبم بود از تموم لحظه ها ازم فیلم گرفت واسه یادگاری امیدوارم بتونم همه ی مهربونیاشو جبران کنم بعد از ارایه ی مطالبم داور شروع کرد به سوالاتش که البته متوجه نشدم دلیل سوالات عجیبش چی بود که هیچ ربطی نداشت حالا بماند که چه اتفاقی افتاد که یه خرده تلخی آخرش به دلم موند اما در کل خوب بود خاطره ی اون روزو تو دفترم ثبت کردم که واسه همیشه یادم باشه اما وقتی استاد راهنمامم یه  جواب قاطع و قانع کننده ای بهش داد یه خرده حالم بهتر شد خلاصه هرچی بود خوب یا بد تموم شدرفتتتتتت و من  دفاع کردم و نمرمم از 18 شد  17/80 که البته حقم ضایع شد این وسط واسه همون اتفاقی که تو دفترم نوشتم اعتراض کردم اما اثر نداشت همه ی اونایی که تو جلسه ی دفاعم بودن بامن هم عقیده بودن اما چه میشه کرد تقصیر خودم بود دیگه و داورم میشه گفت یه جورایی ازم انتقام گرفت با این نمره یعنی با توجه به ارایه ی من این کمترین نمره ای بود که میتونست بهم بده تا دوروز حالم گرفته بود .... هرچند واسم دیگه الان فرقی نداره استاد راهنمامم باهام خیلی صحبت کرد و گفت که ناراحت این موضوع نباش و هیچ فرقی نداره و به فکر مقاله باشم واسه اون دو نمره ی دیگه کارای اداری بعد دفاع رو انجام دادیم و امضاها که تموم شد حرکت کردیم با همه ی ذهن مشغولیا، تموم راه همسرم  بهم دلداری می داد که عالی بودم و سعیمو کردم ... و این بود ماجرای دفاعیه ی من

اِ فراموش کردم از پسری بگم

داشتم میگفتم حسابی زبون میریزه از کلماتی مثل عزیز دلمی عشقمی جیگرمی دوستت دارم استفاده میکنه و حسابی دلبری میکنه واسه همه اگرم ما اینارو بهش بگیم میگه تو هم همینطور بهش میگم منم دوست دارم میگه منم همینطور

دوم بهمن تولدم بود و یه جشن کوچولوی 4 نفره داشتیم و بابایی که با کادوش شرمندم کرد فدای محبت همتونو یه جشن و دورهمی با فامیل  که باز مراسم کیک و کادو و ... برقرار بود دست همشون درد نکنه

زمستون امسال هم به نیمه رسید..زمستونی که البته هیچ شباهتی به زمستونای  کودکی مون نداشت. یه زمستون متفاوت ... برف نداشتیم بارون زیاد نداشتیم از سوز و سرماهم خبری نبود که نبود بیشتر روزا گرممم شبیه هوای بهار و تابستون و این عجیبه واسه همه یه شبم زلزله ی خفیفی اومد...


اخم نکن بهت نمیاد...


 



 

نوشته شده در چهارشنبه ٢٢ بهمن ۱۳٩۳ساعت ٢:٠٢ ‎ق.ظ توسط مامان امیرحسین نظرات () |