Glitter Text @ Glitterfy.com 50 ماهگی و کلاس قرآن - امیرحسین پسری از دیار هیرکان


امیرحسین پسری از دیار هیرکان

پسر قشنگم، من و بابایی عاشقانه دوستت داریم و هیچ مرزی را برای دوست داشتنت نمی شناسیم. این وبلاگ را به نام خدا و فقط برای تو آغاز می کنم تا خاطرات فراموش نشدنی و شیرین زندگیت و از لحظه لحظه های قشنگ بودنت برایت بنویسم .

از 21 بهمن کلاسای قرآنت در جامعه القرآن شروع شد کلاس قرآن با اشاره که 9 ماهه هست دو هفته ای میشه میری من که خیلی ازت راضی بودم 4درسی که پیش رفتید همه رو بلدی فقط اگه مشکل حرف زدن و خجالتت حل بشه خیلی عالیه محل تشکیل کلاست هم  نزدیک خونمونه واز بابت رفت و آمد خیلی راحته خودتم خیلی به کلاست علاقه داری مربیت رو هم دوست داری اوایل خیلی خجالتی بودی ولی الان بهتر شدی و عادت کردی جلسه ی اول خودم باهات سرکلاس بودم ولی پسرک من دیگه واسه خودش مردی شده و از جلسه دوم بدون مامان سرکلاس تونست بمونه خیلی از این بابت خوشحال بودم با اینکه تجربه ی اولت بود ولی راحت کنار اومدی با این قضیه حس استقلالت روز به روز تو رفتارا و کارات مشهوده فقط بعضی وقتا بابانکه همه کاربلدی خودتو لوس میکنی و از من میخوای واست انجام بدم مثل پوشیدن کفش و جوراب و این جور چیزا

داداشی رو یه عالمه دوست داریباهاش که بازی میکنی بلند بلند میخنده اونم خیلی دوست داره خدایا شکرت واسه همه چیز

یه تغییراتی هم دادیم و اون جابه جایی بود که خونمونو فروختیم خیلی واسم یکنواخت و تکراری شده بود دلم تغییر و تحول میخواست که به خوبی انجام شد و ما 17 بهمن جابه جا شدیم از جای جدیدمون تا حدی راضی ایم البته اینجا هم موقتیه تا خدا چی بخواد .

12 بهمن برف سنگینی اومد که کاملا تو چندسال اخیر بی سابقه بوده مخصوصا مازندران که سرما و یخبندون خیلی خسارت به بار آورده بود حتی تو خیابونا تا 1.5 متر برف بوده اما اینجاها کمتر گلای تو گلدون ما هم از سرما یخ زدن طفلیا اونقده دلم سوخت واسشون هیچی ازشون نموند آخه خونه نبودیم وقتی هم اومدیم دیگه کار از کار گذشته بود ناراحتمجبورم دوباره برم گلکاری البته بهار نزدیکه و فصلی مناسب واسه رویش دوباره

هرچی از شخصیت و رفتار بیستت بگم کمه خیلی آروم و مهربونی در کل خیلی ازت راضیم توی کلاس هم همه ی مامانا میگن که پسرت خیلی آرومه البته نمیدونم باید خوشحال باشم یا.. اما پسرک من شیطنویاشم به وقتش داره مگه نه چشمک

حرف مامان رو خوب گوش میدی و توجه داری اصلا دلت نمیخواد که من از دستت ناراحت باشم کلی قربون صدقم میری

ماه قبل نمایشگاه کتاب برگزار شده بود و رفتیم کلی هم واست کتابای سرگرمی و هوش و قصه خریدم باباجون و مامان جونم واست یه کتاب که صفحاتش پازل بود خریدن دستشون درد نکنه

چند وقتی هم که گذشت و نتونستم وبلاگ رو آپ کنم امتحانات پایان ترم داشتم که متاسفانه نشد بیام سرم خیلی تو کتابا بود که خدارو شکر با معدل 18/08 تموم شد ترم دوم هم به این ترتیب پشت سرگذاشته شد بازم خداجونم شکر دست مامان جون هم درد نکنه واسه همه ی محبتاش خیلی بهش زحمت دادم از همه لحاظ قلبماچ و همین طور از همه ی عزیزانم که تو این ایام همراهم بودن و من با خیال آسوده این روزارو گذروندم از بابایی هم تشکر میکنم واسه ی همه ی صبوریش

اینو فراموش بگم که متاسفانه 28 آذر عموی عزیزمو از دست دادم خیلی ناگهانی و زود از بینمون رفت روحش قرین رحمت





 

نوشته شده در یکشنبه ٤ اسفند ۱۳٩٢ساعت ۳:۱۱ ‎ق.ظ توسط مامان امیرحسین نظرات () |