Glitter Text @ Glitterfy.com 34 ماهگیت مبارک پسر قشنگم - امیرحسین پسری از دیار هیرکان


امیرحسین پسری از دیار هیرکان

پسر قشنگم، من و بابایی عاشقانه دوستت داریم و هیچ مرزی را برای دوست داشتنت نمی شناسیم. این وبلاگ را به نام خدا و فقط برای تو آغاز می کنم تا خاطرات فراموش نشدنی و شیرین زندگیت و از لحظه لحظه های قشنگ بودنت برایت بنویسم .

                                               

اول یه تبریک ویژه واسه روز جهانی کودک  و تبریک بعدی هم واسه 34 ماه با تو بودن و ورود به ماه 35 اُم

چند وقتیه اصلاً حال و حوصله ی اومدن تو نت و یادداشت و پست جدید رو ندارم حتی وقتی هم که اشتراکمون تموم شد دوست نداشتم برم و دوباره قرارداد adsl و تمدید کنم به هر حال گاهی اوقات با گوشیم و گاهی اوقات از خونه ی باباجون رفع امورات میشد به هر حال بگذریم حالا بعد مدتها اومدم واست بنویسم نه اینکه حالم بد باشه ها نه بیشتر دوست داشتم واسه خودمون باشم آخه با داشتن نت وقت کم میاوردم یه جورایی خودمو تنبیه کردم حس می کنم اینجوری خیلی بهتره

از کجا شروع کنم ووووووووووووو تو این مدت کلی ماجراها و اتفاقات خوب و جالبی داشتیم روزهای خوش کنار هم و البته یه جاهایی بی قرار  

از موارد خوبش تفریح و خوشگذرونی تو کوه و جنگل و دریا و مهمون بازی ( از یزد و تبریز دوستای بابایی اومده بودن خونمون ) و  یه سفر 4 روزه به تهران و قم و ... و خرید موتورشارژی واسه گل پسر و یه مورد کاملاَ غافلگیرانه که بعداَ راجع بهش بیشتر میگم که زندگیمون دچار یه سری تغییرات میشهچشمک  و...

اما از نوع بی قرارانش بگم که برمیگرده به روزهای اول مهر و حس وابستگی تابستونه و روزای کنار هم بودن که سخت بود دل کندن و جداشدن و... هنوزم که هنوزه با وجود گذشت 18 روز از ماه مهر بیقراری و بی تاب اومدن من ،مامان جونا میگن وقتی از خواب بیدار میشی اول سراغ منو میگیری میگی مامی ام کجارفته ؟ الهی مامی قربون اون چشای پف پفی بعد از بیدار شدنت بشه  وقتایی هم که با هم تلفنی صحبت میکنیم با یه حالت بغض میگی مامی زودتر بیا منو ببر روزای تعطیلیم وقتی صبحها چشای قشگتو باز میکنی و منو می بینی یه بوس تحویل میدی و میگی مامی سرکار نمیری ؟ نمیدونم ولی قشنگم دیگه باید به شرایط عادت کنی دوست داشتم امسال بذارمت مهد حتی آزمایشی هم بردمت منتها دوست نداشتی بمونی بالاخره به این نتیجه رسیدم که امسال هم پیش مامانی جونات  باشی بهتره

اخلاق و روحیاتت یه عالمه تغییر کرده حرفای قشنگ قشنگ میزنی و بیشتر کلمات و جملات رو به جا استفاده میکنی از واژه ی عزیزم زیاد استفاده میکنی "خطاب به من و بابایی" حس مالکیتت زیاد شده آخر همه ی چیزایی که دوست داری واسه خودت باشه اَم استفاده میکنی مامی اَم -  بابایی اَم - یا بابایی خوب خودم - حاجی اَم ( دایی کوچیکه‌ که یه عالمه دوسش داری) و...

                             قلب یه عالمه دوست دارم قشنگ مادر قلب

اما بریم عکس بازی منتها این سری بیشتر عکسا رو خانوادگی انداختیم که از گذاشتنشون تو وب معذوریم  

 

اینجا داشتی ماشین شارژی انتخاب میکردی و تقریباً از چند تاییش خوشت اومده بود همش میگفتی اینو بخریم

 اما در آخر موتور رو انتخاب کردیم

 اینجا هم مسجد مقدس جمکران علی رغم گرمای هوا اصرار داشتی این لباسارو بپوشی این روزا کمتر حریف لباس پوشیدنت میشم حتی کفشت رو هم خودت باید انتخاب کنی گاهی اوقات هوای کاملاً گرم اصرار به پوشیدن پوتین داری خندهاین هم که شاهد ماجرا کتونی خیلی دوست داری و حاضر نشدی صندل بپوشی این عکس رو واسه سند ازت انداختم

 

اینجا هم یه جای خوش آب و هوا بین راه -جاده هراز-

برلب جوی نشین و گذر عمر ببین

 

 

 

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۸ مهر ۱۳٩۱ساعت ۱۱:۱٧ ‎ب.ظ توسط مامان امیرحسین نظرات () |