Glitter Text @ Glitterfy.com 1000 روزه شدی عسیــــــــــــــــــــــــسم - امیرحسین پسری از دیار هیرکان


امیرحسین پسری از دیار هیرکان

پسر قشنگم، من و بابایی عاشقانه دوستت داریم و هیچ مرزی را برای دوست داشتنت نمی شناسیم. این وبلاگ را به نام خدا و فقط برای تو آغاز می کنم تا خاطرات فراموش نشدنی و شیرین زندگیت و از لحظه لحظه های قشنگ بودنت برایت بنویسم .

 

 

 

  هورا 1000 روزگیت مبارک شیرینم

                   هزار تا بوس واسه هزارمین روز آفرینشت

                          KissesI Love YouKisses

                        هر چه آرزوی خوبه مال تو ...

 

روزهایی که گذشت خیلی خوب خوب سپری شد تعطیلات عیدفطر با باباجون اینا زدیم به دل طبیعت و هوای مطبوع و البته سرد کوهستانی  

  

تعطیلات آخر هفته هم با دوستای بابایی خانوادگی رفتیم تفریح (آبشار مجن  هم رفتیم) خیلی خوش گذشت مخصوصاً به شما که یه همبازی هم داشتی که هم سن و سال خودت بود پسر دوست بابایی 

نمیدونم چرا دیگه دوست نداری زیاد ازت عکس بندازم و اغلب اوقات ممانعت میکنی اینم نمونش  (مجن خونه ی دوست بابایی)

اینم تنورشون 

اینم شما و دوستت محمد صالح

 

تو این عکس یه خرده بی حوصله ای (آبشار مجن 91.6.3)

 

تردید داشتی واسه رفتن تو آب فکر کنم اولین تجربت بود ناگفته نمونه آبش فوق العاده سرد بود ما که حسابی یخیده بودیم و استخوون پاهامون درد گرفته بود

بالاخره رضایت دادی  و دل به دریا زدیچشمک

 اینجاهم مشغول سنگ پرت کردن تو آب

           

 یه کاری که جدیداً انجام میدی اسباب بازی هات و بعضی وسایل خونه رو میذاری تو نایلونای بزرگ خودت میری از تو کابینت برمیداری و مثلاً میخوای بسته بندیشون کنی حالا دلیل انجام این کارتو نمیدونم چیه ؟؟!!!

 

  

تازه از دیروز تصمیم گرفتم آموزش انگلیسی رو واست شروع کنم اونم استارت کار با 4 کلمه ، علی الحساب از آموزش حیوانات دارم شروع میکنم واسه خاطر علاقت به حیوونا ( گربه و سگ و ماهی و مرغ ) که من واژه ی انگلیش رو میگم و شما ترجمش فکر کنم واسه شروع کار خوب باشه از این به بعد هم باهات تراشه ها رو کار میکنم آخه فکر میکنم دیگه وقتشه 

 این روزا تا یکی یه کاریت بکنه گوشی تلفن رو برمیداری میگی زنگ بزنم بابایی یا  حاجی (به  دایی کوچیکه میگی )36_13_1.gif و حسابی شکایت میکنی ( به عنوان مثال یه روز زهرا اومده بود خونمون و آخراش مث همیشه سرناسازگاری با هم اومدید و اون یه چنگ انداخت رو گردنت و تو هم زدی زیر گریه و بهش گفتی دیگه دوست ندارم بعد هم رفتی سراغ تلفن و مثلاً شماره میگیری )یا این یکی یه روزی من واسه یه کار اشتباهت یه خرده دعوات کردم و بعد هم رفتی زنگ زدی به دایی جون و شکایت کردی و بعد گفتی بیا منو ببر خونه ی خودتون البته قبول دارم که دایی کوچیکه یه ریزه لوست کرده و همه جا حمایتت میکنه و تو هم اونو یه عالمه دوست داری 

دیروز هم رفتم بازار که واسه 1000 روزه شدنت یه کادو بخرم از اونجایی که من عاشق لباسم رفتم سمت لباس فروشی ها منتها یه بارونی گرفت و بعد هم که آب خیابونا رو پر کرده بود واسه همین نشد اون چیزی که میخواستم واست بخرم بیشتر مغازه ها حراج زده بود و اکثر جنسا هم تک شده بود  ان شالله یه فرصت دیگه

البته مامانی جون زحمت کشیدن و واست یه کلبه بازی (چادر کودک) خریدن از اونایی که پارچه ایه و حالا واسه خودت یه خونه داری که خیلی دوسش داری

  اما از بارون بگم که چه بارونی بود من و شما و مامان جون رفتیم بازار گفتیم ماشین نبریم که راحت تر باشیم آخه با این ترافیک این روزا و مشکلات پارک ماشین که خودش یه معظله ، خلاصه حسابی خیس و آب کشیده شدیم سریع هم ماشین گرفتیم و اومدیم خونه ی مامانی جون

تو همین ماه هم دوتا عروسی در پیش داریم یکیش دخترعمه ی بابایی و دومیش هم عموی بابایی (عمو حسین ) که تو خیلی دوسش داری و خیلی خوب می شناسیش

روز چهارشنبه 91.6.8 هم با بابایی رفتی آرایشگاه و موهاتو کوتاه کردی کلی قیافت تغییر کرد صورتت کشیده تر به نظر میاد و لاغر نشونت میده قدت هم بلند شده دیگه داری بزرگ میشی ها پسر گوچولوی خودم

شهریور هم داره مث برق و باد میگذره داره کم کم صدای پای مهر میاد و ... باید کم کم آماده بشم نمیدونم واسه امسالت چی کار کنم ببرمت مهد یا دوباره بمونی پیش مامانی جونات ؟؟؟؟

  

 

 

نوشته شده در دوشنبه ۱۳ شهریور ۱۳٩۱ساعت ۱:٢٥ ‎ق.ظ توسط مامان امیرحسین نظرات () |