Glitter Text @ Glitterfy.com امیرحسین پسری از دیار هیرکان


امیرحسین پسری از دیار هیرکان

پسر قشنگم، من و بابایی عاشقانه دوستت داریم و هیچ مرزی را برای دوست داشتنت نمی شناسیم. این وبلاگ را به نام خدا و فقط برای تو آغاز می کنم تا خاطرات فراموش نشدنی و شیرین زندگیت و از لحظه لحظه های قشنگ بودنت برایت بنویسم .

 

و امسال نیز آذر خودش رو نشون داد و پسرک خوشگل من 4سالش داره تموم میشه و ما 18 آذر قراره چهارمین سال تولدش رو جشن بگیریم وای که چه ذوقی میکنه خودش از الان روزشماری میکنه مهموناشم خودش انتخاب کرده الهی فداش

این روزا سرم گرمه با شیطونی بچه ها و گل و گیاه که تازه خودمو سرگرم کردم تعداد گلدونام با گلای خوشگلم روز به روز بیشتر میشه وای که چقدر دوستشون دارم مثل گلای زندگیم

خونمونو فروختیم و قرارشد یه تغییراتی تو زندگیمون بدیم یه جابه جایی واسه تنوع حالا بقیش بماند

یه کاری که این روزا خیلی انجام میدی بازی در نقش جومونگ و مختاره که تأثیرات فوق العاده بد تی ویست یه لباس بلند قرمز میپوشی و سربند و شمشیر و این جور چیزا

پسر خوشگلم این روزا همش دوست داره چیزای جدید یاد بگیره نقاشی بکشه شعرای قشنگ یاد بگیره قصه های جدید بشنوه کتابای جدید بخره و بازیای متنوع بکنه وای که چقدر تنوع طلبی و ما هم باید دربست در خدمتش باشیمیکی از چیزایی که خیلی میپرسی ماجرای واقعه ی کربلاست و اینکه چرا امام حسین شهید شد و چه کسی شهیدش کرد ماجرای علی اصغر شش ماهه رو هم دوست داری و همش از بابا جون میپرسی و اونم واست تعریف کنه یه روز که رفته بودیم خونه ی آقاجون همشو واسه اونا تعریف کردی و من که اولین بار بود از زبان خودت این ماجرا رو میشندیم ذوق زده و متحیر بودم باورم نمیشد این قدر دقیق بتونی توضیح بدی عزیـــــــــــــــــــــــــز دلمی

قصه های کدو قلقلی زن ، شنگول و منگول رو دوست داری بقیه ی قصه های شبتم من در آوردی و فی البداهه هست که از خودم میگم که خیلی دوست داری و انگاری به دلت میشینه تو بیشتر قصه هام سعی میکنم ویژگی های خوب و بد آدما رو واست بگم  از جمله اینکه بخیل و حسود نباشیم همدیگه رو دوست داشته باشیم به هم کمک کنیم همدیگه رو مسخره نکنیم و به هم نخندیم یا تو بیشترشون یه قهرمان هست که شخص اول داستانه قصه های اینجوری رو خیلی دوست داری تا آخرش بیدار میمونی و میشنوی و بعد میخوابی

اینم اولین نقاشی واقعی از خود خودت که ما ازت خواستیم یه آدم بکشی و این بود  هنرنماییت تشویق البته اون کوچیکه شمشیر تو دستشه که من کمکش کردم مثلانیشخند

92/9/10

 

همایش شیرخوارگان حسینی هم رفتیم (اولین جمعه ی ماه محرم )

 *

 *

*

نوشته شده در یکشنبه ۱٠ آذر ۱۳٩٢ساعت ٦:٥٦ ‎ب.ظ توسط مامان امیرحسین نظرات () |