Glitter Text @ Glitterfy.com امیرحسین پسری از دیار هیرکان


امیرحسین پسری از دیار هیرکان

پسر قشنگم، من و بابایی عاشقانه دوستت داریم و هیچ مرزی را برای دوست داشتنت نمی شناسیم. این وبلاگ را به نام خدا و فقط برای تو آغاز می کنم تا خاطرات فراموش نشدنی و شیرین زندگیت و از لحظه لحظه های قشنگ بودنت برایت بنویسم .

35 ماهگیت مبارک پسر قشنگم

یواش یواش دیگه داره آذر میاد یکی از قشنگترین ماه های خدا و یکی از خاطره انگیزترین ماه های زندگی من حس خیلی خوبی دارم از اینکه پسرکم داره سه ساله میشه و بابتش هزاران بار سجده میکنم به درگاه خداوندی که شایسته ی شکرگذاریست خدایا شکرت به خاطر 35 ماه مادری واسه داشتن یه پسر مهربون (18 آذر 88) قلب و 6 سال زندگی با یه همسر مهربونتر و بی نظیر (2 آذر 85) قلب    دوستون دارم     

  قلبسپاس خدایمقلب

از اون وقتی که پاییز اومده چند دفعه ای رفتیم بیرون آخه هوا یواش یواش سردتر میشه و با این وجود به خاطر شما نمیشه رفت و باید از بعضی چیزا گذشت و از اونجایی که من عاشق عکس انداختن تو طبیعتم دلم نمیاد از پاییز و منظره هاش بگذرم این وسط موتورشارژیت رو هم میاوردی و نیم ساعتی مشغول بودی دیگه حسابی حرفه ای شدی حتی تا جایی که من بعضی اوقات استرس میگیرم  ولی با یه مهارت خاصی موتورتو کنترل میکنی  و بعدش بابایی و من هردو از این حرکتت خندمون میگیره  جاهایی هم که ماشین میخواد رد شه همه ی جوانب احتیاط رو رعایت میکنی عاشق این دست فرمونتم البته به باباییت رفتی ها وروجک چشمک

 یه هفته ای هم بابایی رفته بود مأموریت واسه شما هم یه ماشین پلیس بزرگ و بادکنک (که درخواستی خودت بود )‌خرید کلی خوشحال شدی دستش درد نکنه

  

 

پرسیدم:ازحلال ماه، چراقامتت خم است؟

آهی کشیدوگفت:که ماه محرم است.

گفتم: که چیست محرم؟

باناله گفت:ماه عزای اشرف اولادآدم است.

ماه محرم هم داره نزدیک میشه با اومدنش حزنی عظیم  دل شیعه رو در برمیگیره

لباس سیاهتو آماده کردیم میگی بریم مسجد حسین حسین کنیم

 

  این هم چند تا از عکسای این روزا

  

اینم دسته گل مامی بعد از یه حموم دلچسب و هنرمندی بابایی روی موهای شما ( که بدین ترتیب یه سروسامونی به موهات داده شد )‌چشمک

 

 

نوشته شده در پنجشنبه ۱۸ آبان ۱۳٩۱ساعت ۱٢:٤٩ ‎ب.ظ توسط مامان امیرحسین نظرات () |

از اواخر تابستون تا به حال که تراشه های الماس رو واست سفارش دادم فرصت زیادی نشدتا خوب باهات تمرین داشته باشم   چند تایی از کلمات رو خوب یاد گرفتی و می خونی اوایل خیلی با ذوق و شوق این کار رو انجام می دادی ولی از وقتی مامانی رفت سرکار یه خرده این پروژه با کندی روبرو شد البته خودم دوست داشتم که زمان یادگیری و تکرار و تمرین کلمات قبلی بیشتر باشه واسه همین فقط اون قبلی ها رو تمرین می کردیم  ا زجمله ی اون کلمات ( مامان ، بابا ،دست ، آب ،نان ، من ) بود که با سرعت زیادی یاد گرفتی و بعضی کلمات مثل ( چشم ،انگشت ، گوش ، ...) روال کندتری داشت مثلاً روز پنج شنبه  همه ی کارتا رو چیده بودی کنار هم از توی اونا کلمه ی جوراب رو کشیدی بیرون و گفتی مامی اینجا نوشته اب و اشاره به بخش دومش کردی و من بلافاصله کلمه ی جوراب رو بهت یاد دادم. کتابش رو هم میگیری و اون کلماتی رو که بلدی می خونی مثلاً مامان من - بابای من - دست من و... تازه اونقدر نابغه ای که کتاب رو اگه برعکس هم بگیری میخونیش خنده اینم مدرکش

مامانی جون پنج شنبه صبح از مشهد برگشت دلت خیلی واسش تنگ شده بود واست سوغاتی هم آورده بود کلی ذوق کردی با یه عالمه خوراکی های باب دلت دستش درد نکنه زیارتت قبول مامانی جون

جمعه هم که عید سعید قربان بود همه خونه ی آقاجون جمع بودیم ببعی رو قربونی کردیم و بعدشم هم بساط کباب رویراه بود اما شما اصلا نخوردی و فقط مشغول بازیگوشی بودی با بچه های عمه هات تازه میگفتی من ببعی رو نمیخورم گناه داره چرا کشتینش ؟ ببعی من بود!!

روزای پرمشغله ای داشتم هفته ی پرکاری بود گزارش و مستندات و ... (این روزا هم قراره مدارک ببرم واسه تبدیل وضعیت و اگه خدا بخواد رسمی بشم )

شما هم با حاجی سرگرمی و با موتورشارژیت میرید بیرون و خسته از بازی کردن برمیگردی چند وقتیه شبا زود میخوابی و صبح ها هم زود بیدار میشی

الان چند وقتیه که میخواستم یه چیزی رو اینجا بنویسم منتها ...  ولی فکر کنم که دیگه وقتش باشه و شما قراره به همین زودیها بشی داداشی البته کاملاً غیر منتظره بود میشه اسمشو گذاشت سورپرایز الان هم 13 هفتست که وروجک خودشو تو دل مامی جا کرده و شما به همه گفتی ما نی نی داریم الان پیش خداست الهی قربون اون حرف زدنت هر وقت هم از تلویزیون اذان پخش میشه و خونه ی خدا رو نشون میده میگی نی نی مون اینجاست پیش خدا قلب هفته ی قبل که پیش دکترم بود صدای قلبشو شنیدم و سونوی NT هم که رفتم همه چی شکر خدا خوب بود منتها مامانی یه خرده قندش بالاست و باید زیرنظر دکتر باشه یعنی رژیم و این حرفا دیگه واسه همین 2 کیلو کم کردم مواد قندی و نشاسته رو حذف کردم و...

امروز عصر با هم داشتیم شعر یه توپ دارم قلقلیه رو تمرین میکردیم خیلی سریع یادگرفتی احساس میکنم با نزدیک شدن به سه سالگیت تغییراتت خیلی سریع تره و از نظر من سه سالگی ورود به یه دنیای دیگه ای واسه شما بچه ها یه جورایی خوشحالم که داری میشی سه ساله

شاید خیلی از کارایی که انجام میدی و جدید و نو باشه من شاهدشون نباشم و خیلی ها رو هم حضور ذهن ندارم الهی عزیز دل مادر هرجا هستی شاد و خوش باشی و پر از انرژی مامانی جونا میگن شما امسال شیطون تر شدی البته شاید بازیگوش تر خوب بزرگ شدی دیگه و به تبع اون فعالیتت بیشتر میشه

بعضی اوقات عادت غذاییت به هم میریزه اما بیشتر اوقات هم خوب غذا میخوری ماهی رو خیلی دوست داری زیتون هم از خوردنی های مورد علاقه ی این روزاته + انار و شیر بقیه ی خوردنی ها و میوه ها رو هم دوست داری ولی اینا بیشترین درخواست روزانته و در صدر جدول غذاییت قرار داره

یه مورد دیگه هم که الان یادم اومد لباس پوشیدنته که دوست داری خودت لباستو انتخاب کنی شاید روزی چند دفعه لباساتو عوض میکنی خیلی جالبه واسم ، میری از کمدت لباسای مورد علاقتو میاری و می پوشی خلاصه عالمی داری با لباسات شاید یه ساعتم نکشه که دوباره دلت میخواد عوضشون کنی همش هم یه بهونه میاری مثلاً میگی کثیف شده یا خیس شده یا...

اینم چند تا از عکسای اواخر مهر

 اینجا هم یه عصر پاییزی قشنگ رفته بودیم جنگل از زیر درختای گردو یه گردو پیدا کرده بودی و نشون میدادی

خدایا سپاس

        به خاطر تموم زیبایی های دنیا

              به خاطر تموم لحظه های قشنگ

                    به خاطر تموم دوست داشتن ها ، عاشق شدن ها

                                و به خاطر تموم احساس های زیبا ازت ممنونم

نوشته شده در سه‌شنبه ٩ آبان ۱۳٩۱ساعت ۱٠:۳۸ ‎ب.ظ توسط مامان امیرحسین نظرات () |