Glitter Text @ Glitterfy.com امیرحسین پسری از دیار هیرکان


امیرحسین پسری از دیار هیرکان

پسر قشنگم، من و بابایی عاشقانه دوستت داریم و هیچ مرزی را برای دوست داشتنت نمی شناسیم. این وبلاگ را به نام خدا و فقط برای تو آغاز می کنم تا خاطرات فراموش نشدنی و شیرین زندگیت و از لحظه لحظه های قشنگ بودنت برایت بنویسم .

.

کارت پستال درخواستی طراحان

خداوندا ! ما به درگاهت توبه و بازگشت می کنیم ، در این روز عید فطر که آن را روز عید و جشن و شادی مومنان قرار دادی و برای پیروان دینت روز گردهمایی و همیاری نمودی ، توبه ای از هر گناهی که انجام داده ایم یا از هر کار زشتی که مرتکب شده ایم و از هر نیت پلیدی که در خاطر داشته ایم ،توبه کسی که قصد بازگشت به گناه را نداردو پس از آن آلوده به گناه نمی شود. توبه حقیقی و خالص از هر گونه شک و تردید.این توبه ما را بپذیر و از ما خشنود شو و ما را در این توبه استوار و ثابت قدم گردان .  امام سجاد (ع)

خدایا به ما توفیق ده تا از کسانی باشیم که حاصل دسترنج یکماه ی خود را در رمضان، از این به بعد هم حفظ کنیم.(آمین)

خداوندا تو را شاکریم که یک ماه میهمان واین اجازه رابما دادی تاسحرها عاشقانه با تو سخن بگوئیم ودرد دلمان را با تو بگوئیم واکنون روز اول شوال را بر ما عیدگرداندی .

من هم این عید سعید رو به همه ی شما دوستای گلم تبریک و شادباش عرض میکنم

 

 

.

                                 و حالا نوبت گل پسر 32 ماهه ی خودم

                

  توی اتاق خودت بساط کارتون دیدنات به راهه  - مشغول تماشای کارتون مورد علاقت برنارد (البته واسه این روزا)همچین محو تماشایی که اصلاً حضور من رو حس نکردی

یه عدد امیرحسین ترو تمیز و ترگل مرگل آماده ی رفتن به مهمونی

روزی از روزها سوار بر سبد خرید تو ی فروشگاه اولین جا هم پاتوق امیرحسین و خرید خوردنیهای مورد علاقه - قیافشو بغل

پسرک باغبون من

 داری باغچه ی آقاجونو (بابای بابایی)  آب میدی منم از فرصت استفاده کردم از رو تراس ازت عکس گرفتم یواشکی

... اینجا هم داری مثلاً به زهراجون (دخترعمت ) آموزش آبیاری میدی کلی هم از این صحنه ها فیلم گرفتم (دمپایی هاتونو عشقه - موش بخورتتون)چشمکخنده

مشغول تماشای تی وی

91/5/24  و از این به بعد شیر رو با شیشه نوش جون میکنی با اینکه خیلی دوست داری بزرگ باشی ولی به آسونی شیشه شیر رو قبول کردی هرچندوقتی کوچولو بودی از شیشه شیرات استفاده نکردی این یکی رو محض امتحان تازه واست خریدم و دیدم بــــــــــــــــــله با استقبال فراوون پسری مواجه شده بابایی خیلی اصرار داشت که تو رو از خوردنش منصرف کنه اما مثل اینکه موفق نشد و حالا این روزا به راحتی نزدیک به یک لیتر شیر میخوری اونم با شیشه  - رو برفی لالا کردی تازگیها باهاش دوست شدی اساااااااااااسی و همه جا با خودت میبریش 

 اینجا هم خونه ی مامانی جون که اصرار داشتی شیر به اون بزرگی رو با نی بخوری

این هم یه عکس پای سفره ی افطار با پییتزا تابه ای که واسه اولین بار درستیدم که خیلی هم خوشمزه شده بود خوشمزه اینجا تو این عکس پاهای کوچولوت درد میکرد مثل این که ضرب دیده بود بس که شیطونی مادر زبانچشمک

بیشتر شبای ماه رمضون رو تا سحر پا به پای من بیدار بودی تازه خوابیدنمون از صبح شروع میشد حال و هوای خوبی بود و از همه بهتر حس و حالش بخصوص تو شبای قدر که دیگه اوجشه

روزا که میخواستی غذا یا میوه و... بخوری به من هم تعارف میکردی اوایل بهت میگفتم من روزه ام نمیتونم چیزی بخورم تا اذان باید صبرکنم روزای بعد خودت دیگه یاد گرفته بودی موقع غذا خوردن میگفتی مامی تو دودّه دایی؟ =روزه داری وقتایی هم که بابایی الکی بهت میگفت به منم میدی بخورم در جوابش میگفتی تو دودّه دایی

این روزا تو غذاها کباب (ابّا) رو از همه بیشتر دوست داری و البته مرغ بریون تو میوه ها هم اول خیار (به قول خودت اییار) بعدش سیب (بی) و هویج(هَبّی) و انگور (اَننور) و تو هله هوله ها هم که اولین مورد کرم کاکائو بود که فعلاً چند روزیه جزو درخواستی ها نبوده اسمارتیس ، یخمک ، بستنی انواعش و بیشتر خوردنی های شیرین + شیر

شیرین زبونی هاتم این روزا دلمونو حسابی برده بعداً سر فرصت میام و مینویسم

قلبیه عالمه دوست دارم خیالت راحت قلب

 

 

نوشته شده در یکشنبه ٢٩ امرداد ۱۳٩۱ساعت ۳:٠۸ ‎ق.ظ توسط مامان امیرحسین نظرات () |

فرزند عزیز تر از جانم:

هیچ وقت دلم نمیخواست تو وبلاگت از غم و غصه و اندوه بنویسم ولی چند روزی حالم خوش نیست و اندوهی بزرگ در دل دارم قصد ناراحت کردن کسی رو هم ندارم .

      بنی آدم اعضای یکدیگرند         که در آفرینش زیک گوهرند 

چوعضوی به درد آورد روزگار      دگر عضوها را نماند قرار  

...قسمتی از تنم
وطنم
دیروز لرزید
قسمتی از دلم
ایرانم

دیروز مرد

...آذرم به خون نشست
آذرم به خون تپید
...
هموطن تسلیت...

دیشب که آمد زلزله خانه خرابم کرد و رفت
با این دل مجنون من نقش بر آبم کردو رفت
از سقف دل خون میچکد آرید قدح از بهر او
در زیر آوار غمم دردم خوابم کردو رفت
(و هیچ کس نمی داند که فردا چه خواهد کرد...)
 
 

نپرس کجا میروم
نپرس چه کسیست
نپرس بچه ات بود
نپرس برادرت بود
نپرس خواهرت بود
این همه ی کسم بود
کمک هم نمیخواهم
گودالی برایش میکنم
به خاک میسپارمش.

 

نوشته شده در سه‌شنبه ٢٤ امرداد ۱۳٩۱ساعت ۱۱:۱٩ ‎ب.ظ توسط مامان امیرحسین نظرات () |

پسرک قشنگم بدون که همیشه دوست داریمبغلقلب واز بودن با تو لذت میریم ماچ

وقتی هر روزصبح با دستای کوچولویی که دورگردنت حلقه میشه و صدایی که میگه مامی من تو رو دوست دارم از خواب بیدار بشی  دیگه از خدای مهربون چی میخوای وقتی نیمه های شب تو تاریکی با چشای بسته یه بوسه به مامی میدی و بعد ادامه ی خواب دیگه از خدای مهربون چی میخوام ...  آره عزیزم این روزهای ما با وجود توی نازنین و دوست داشتنی غرق لذت و شادیه

هفته قبل اولین دفترچه بیمه آتیه ات تموم شد به عموجون گفتیم واسه امسال اقساطش رو بیشتر کنه تا پس اندازت بیشتر باشه

از اونجایی که قبلاً هیچ علاقه ای به خوردن شیر نداشتی این روزا خودت درخواست خوردنش رو داری و حتی خریدنش جای بسی تعجبه به حدی که دو تا لیوان یه دفعه میخوری رشدت هم خیلی خوب شده احساس میکنم قدت بلند شده البته بلند شده اینو از روی چارت قدی که واست علامت میذارم متوجه شدم خدا کنه زود دلزده نشی از شیرخوردن

قد =  90cm     * وزن = 5/13 kg

از خواب که بیدار میشی بعد از عشقولانه با مامی میگی چی داری بخورم ؟ شاید اینو در طول روز چندین دفعه تکرارکنی و این خیلی خوبه که خودت درخواست غذا خوردن داری خونه ی خودمون که باشیم غذا خوردنت بهتره ولی اگه مهمونی باشیم که باید به سختی بیای و یه لقمه نوش جون کنی این شبا هم که واسه خاطر افطاری ها زیاد خونه نیستیم و همش دعوتیم 

شبا بعد افطار بابایی با دایی جونا میره سالن واسه مسابقات فوتسال تو هم بیشتر اوقات دوست داری باهاشون بری ولی نمیشه که تو هنوز کوچولویی البته دوشبی باهاشون رفتی دیشب هم لباسای ورزشیت رو آوردی گذاشتی تو کیفت و میگی با بابایی برم  اوتّال = فوتبال توپت هم که همش تو ماشینه مبادا جا بمونی پسر طلاچشمک 

سرگرمی این روزات بازی های گوشی من و تماشای کارتونای مورد علاقته از جمله گارفیلد که شاید بیش از ده مرتبه تماشا کردی ولی بازهم دوست داری ما که دیگه حفظ شدیم نیشخند تی وی هم که بیشتر اوقات در اختیار خودته کار کردن با گوشی من رو هم که از خودم بهتر بلدی بیشتر از همه هم اون گربهه ( تام)  رو دوست داری

بنزین زدن رو هم خیلی دوست داری وقتایی که میریم پمپ بنزین همش به بابایی میگی من بنزین بزنم تو خونه هم که با ماشینات بازی میکنی بنزین هم میزنی البته همون پانتومیم اجرا میکنی نیشخندوقتی هم که رفته بودیم بیبی پارک از این پمپ بنزین کوچولوها داشت که شما فقط همونجا بودی و اجازه نمیدادی کسی دست بزنه دایم هم ماشینتو بنزین میزدی چه خبره آخه مامی این همه بنزین

توی خیابون که هستیم همش اسم ماشینا رو میپرسی و بعد خودت تکرارشون میکنی مثلاً میگی این ماشین چیه؟ - میگم : پژو - میگی پدویه (‌پژویه) تا الان هم اسم چند تایی رو بلدی به اضافه ی تاکسی ( تاتّی) ، اتوبوس (اتویو) )و کامیون (آمیو ) یه دفعه یه مینی بوس از کنارمون رد شد گفتی این اتوبوسِ کوچولویه نیشخند گفتم نه عزیزم به این میگن مینی بوس

وقتی تو خونه ایم اگه کولر روشن باشه من در یا پنجره رو باز کنم میگی مامی درو ببند کولر روشنه ، تو ماشین هم همینطور  قربونت برم که اینقدر باهوشی وحواست به همه چی هست .

ویرایش شده در تاریخ 91.5.13

دیشب(شب جمعه) هم واسه افطار خانواده ی بابایی خونمون بودن تموم دیروز تا نزدیک افطار با آقاجونت بودی اومده بود دنبالت تا من راحت به کارام برسم امروز هم با بابایی رفته بودی بیرون از اونجا هم رفتی خونه ی باباجون و با اونا رفتی تفریح الان دوروزه که درست و حسابی پیشم نیستی نکن با من اینکارارو پسر جون آخه چرا فکر این دل من نیستی که واست یه ذره شده  ناراحت

هر وقت ازت بخوام یه کاری انجام بدی میگی اول بوس بده من هم میگم اول تو حرف منو گوش بده تا بوس نکنی ول کن معامله نیستی گاهی وقتا هم من دارم کار خودمو میکنم میای جلومو میگیری میگی اول بوس بده اونقده ناز میگی ، مگه میشه نداد

اگه کاری رو هم انجام بدی که من ناراحت بشم میگی ببخشید و بعد هم سرتو میذاری روشونه هام و بغلم میکنی  

خیلی دوست داری وانمود کنی که بزرگ شدی و بزرگ شدنت رو دائم به رخ میکشی از اون چیزایی که تو گذشته متعلق به خودت بوده فاصله میگیری ازجمله بالشت که طرح عروسکی داره و میگی من کوچولو نیستم بزرگ شدم و رو بالش ما میخوابی یا چند وقت قبل پستونکت رو پیدا کرده بودی میگم میخوای بخوری میگی نه من بزرگ شدم محمدساجد کوچولویه می می میخوره یا هرچیزی که واست دوران کودکی رو تداعی کنه  آخه عزیز دلم هنوز شما داری دوران کودکیتو میگذرونی حیفه به این زودی این دوران واست غریبه بشه و اغلب اوقات واسه نی نی های فامیل هم بزرگتری میکنی و هر جایی لازم باشه مراقبت و کمک . البته این خوبه خودت قبول داری کوچولو نیستی بعضی اوقات به نفعه خودمه مخصوصاً تو مهمونی ها یا بیرون رفتنا رفتارت واقعاً نمونست  و نشونه ی اینه که فرد با شخصیتی هستی واسه خودت  

یه روزی داشتیم با زن عموسارا (زن عموی بابایی )  راجع به بچه ی دوم حرف میزدیم البته واسه اون که الان دخترش 9 سالشه ، شما که همون نزدیکای من بودی یهو گفتی مامی بریم آبجی بخریم منو میگی تعجبتعجب آخه نازنین من این حرفا رو از کجا یاد میگیری مثل اینکه خیلی دوست داری یه همبازی داشته باشی چشمک   


 

 


نوشته شده در یکشنبه ۸ امرداد ۱۳٩۱ساعت ٢:٤٩ ‎ب.ظ توسط مامان امیرحسین نظرات () |