Glitter Text @ Glitterfy.com امیرحسین پسری از دیار هیرکان


امیرحسین پسری از دیار هیرکان

پسر قشنگم، من و بابایی عاشقانه دوستت داریم و هیچ مرزی را برای دوست داشتنت نمی شناسیم. این وبلاگ را به نام خدا و فقط برای تو آغاز می کنم تا خاطرات فراموش نشدنی و شیرین زندگیت و از لحظه لحظه های قشنگ بودنت برایت بنویسم .

 

                                           

سلام عزیز دلم ...

بالاخره کارم به جایی کشیده شد که فقط ماهی یه بار اونم به بهونه ی ماهگردهای زندگیت بیام اینجا و وبلاگتو آپ کنم چه میشه کرد دیگه ما اینیم

باز باید فکر کنم از کجا بگم از رفتارت که خیلی آقا شدی و از کلمات محترمانه تو صحبت کردنات استفاده میکنی به عنوان مثال یه چیزی رو به کسی بدی از واژه ی بفرمایید کاری که اشتباه باشه ببخشید یا بخوای از وسیله ی کسی استفاده کنی اجازه گرفتنت و... اگه یکی احیاناً یه چیزی پرت کنه میگی پرت نکن زشته باید بگی بفرمایید یا وقتی تو ماشین خوراکی میخوری آشغالاشو بیرون نمیریزی همونجا تو ماشین میذاری تا وقتی پیاده شدیم بریزی تو سطل آشغال اگر هم یکی بریزه میگی آشغالارو باید بریزیم تو سطل آشغال قربون پسر تمیزو مودبم  ممنون خدایم به خاطر هدیه ی زیبات به خاطر گل خوشبویی که بهمون عطاکردی

از اظهار محبتت هم هرچی بگم کمه خیلی مهربونی

مهمونی میریم آروم کنار من میشینی و زیاد اهل شلوغ بازی نیستی اکثراً‌ هم تعجب میکنن که پسر بچه ای به این آرومی باشه و البته مودب خیلی هم ازت تعریف میکنن

حرف شنویت خیلی خوبه حرف منو هم خیلی خوب گوش میدی و اصلاً دوست نداری به هیچ عنوان من از دستت ناراحت بشم زودی دلت میگیره

تو این روزایی که خونه ام و تو مرخصی وابستگیت بهم خیلی زیاد شده 

از برنامه های تلویزیون عموپورنگ رو خیلی دوست داری و با دقت نگاه میکنی و تو طول روز واسمون اجرا میکنی میکروفون میگیری دستت و شعراشون رو میخونی همراه با حرکاتی که انجام میدن شبکه ی پویا هم که حسابی سرگرمت میکنه + سی دی هات البته من زیاد دوست ندارم وابسته ی تی وی بشی آخه زیادش هم خوب نیست واسه همین سعی میکنم با زمان بندی کنترلش کنم

پشتک زدن رو یاد گرفتی و با یه عالمه ذوق انجام میدی و بعدش هم تشویقات ما بیشتر سرذوقت میاره

این روزا دوست داری بری کلاس اسکیت البته هنوز نمیدونم که اینجا تو این فصل جایی باشه واسه ثبت نام حالا تو فکرش هستم تا ببینم چه شود چند روزیه دوست داری کلاس قرآن هم بری

 اگه به چیزی خیلی علاقه داشته باشی این جوری جملتو بهمون میگی من عاشق ....   به عنوان مثال چند روز قبل که رفته بودیم واسه خرید تو پاساژ پله برقی داشت تو هم که خیلی پله برقی دوست داری بهم میگی من عاشق پله برقی ام یا بادکنک رو دست یه بچهه دیدی بودی میگی من عاشق بادکنکم  این جوری درخواستتو مطرح میکنی کلک اولین بار که شنیده بودم واسم خیلی جالب بود 

یه چیز دیگه هم که یاد گرفتی وقتی ازت میپرسن چندسالته سه تا از انگشتاتو میاری بالا و میگی سه سالمه

اوایل واسه اینکه زیاد علاقه به غذا خوردن نداشتی همه واسه اینکه بخوان تحریکت کنن از جمله ی بخور تا بزرگ بشی استفاده میکردن و اما حالا که به میل خودت غذا میخوری  لحظه به لحظه بزرگ شدنتو چک میکنی ... با هر لقمه غذایی که میخوری بلند میشی و دستاتو میاری بالا و میگی : " ببین بزرگ شدم " ، "قدم بلند شده " اما من تو چشمای هیجان زدت نگاه میکنم در حالی که با ذوق و خوشحالیت خوشحال میشم اما تو دلم میگم:" کاش یکم، فقط یکم دیرتر "وقتی بچه ای همش آرزوی بزرگ شدن داری و وقتی سنت رفت بالا همش حسرت کودکیتو...

از کارای خیلی خوب دیگت مسواک زدنته که هر شب قبل از خواب حتماً باید مسواک بزنی اگه یه شب فراموش کنی حتی تو رختخواب میگی مسواک نزدم و تا مسواکتو نزنی نمیخوابی نخ دندون هم گاهی حواست باشه میخوای و گاهی هم به من یادآوری میکنی نخ دندون نزدی  این شبا قبل خواب اول جیش - مسواک - بوس - شب بخیر به مامان و بابا بعد هم لالا  خودت همه ی اینا رو هرشب مرور میکنی یا این یکی که من هرشب قبل از خواب با گوشیم عادت دارم قرآن گوش میدم با صدای قاری ای که خیلی دوست دارم گاهی اوقات که میخوای بخوابی و من هنوز قصد خواب ندارم و فقط میخوام تو رو بخوابونم میگی واسه نی نی مون قرآن نذاشتی

2 بهمن که تولدم بود واسم چندتا گل ازتو پارک چیده بودی و بهم دادی گفتی تولدت مبارک البته با باباجون و دایی جون رفته بودی عکس گلا تو گوشیمه که بعدا میذارم خیلی صحنه ی قشنگی بود حالا میدونم که کار اونا بوده منتها سورپرایز جالبی بود شبش هم  مامان جون زحمت کشیدو یه جشن خودمونی واسم گرفت با کادوهاشونم حسابی شرمنده کردن دست همشون درد نکنه

 حالا یه کم از نی نی مون بگم که هنوز وقت نکردم واسش یه وبلاگ درست کنم طی آخرین آزمایش ، همه چی نرمال بود حتی قند  که کنترل شده بود دکترم راضی بود الان تو هفته ی29 ایم ان شالله کمتر از دو ماه و نیم دیگه نی نی مون میاد بغلمون دکتر واسمون 2/2/92 تاریخ زد از لحاظ وزنی هیچی اضافه نکردم گمونم واسه حذف نشاسته و شیرینی بوده که از این به بعد کم کم باید به لیست غذایی روزانه ام اضافه بشه  بی صبرانه منتظر داداشیتی گاهی اوقات باهاش حرف میزنی و اظهار محبت میکنی یه عالمه هم قربون صدقش میری میگی چرا نی نی مون نمیاد هر وقت میخوام بغلت کنم میگی کمرت درد میگیره تو نی نی داری بابایی منو بغل بگیره جیگرتو

خیلی دوست داریم نازنینم

و اما عکسای آتلیه ی سه سالگیت البته عکسا رو اسکن کردم که کیفیتشون انگاری خوب نشده و تیره تر افتاده

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

روزهایت پراز شادی و شبهایت غرق آرامش نازنینم

نوشته شده در چهارشنبه ۱۸ بهمن ۱۳٩۱ساعت ۱۱:٠۱ ‎ق.ظ توسط مامان امیرحسین نظرات () |