Glitter Text @ Glitterfy.com امیرحسین پسری از دیار هیرکان


امیرحسین پسری از دیار هیرکان

پسر قشنگم، من و بابایی عاشقانه دوستت داریم و هیچ مرزی را برای دوست داشتنت نمی شناسیم. این وبلاگ را به نام خدا و فقط برای تو آغاز می کنم تا خاطرات فراموش نشدنی و شیرین زندگیت و از لحظه لحظه های قشنگ بودنت برایت بنویسم .

 

        

یه سلام داغِ داغ به همه ی دوستای گل خونه ی مجازیمون که با محبتاشون ما رو شرمنده کردن و یه تبریک ویژه به مناسبت سال نو با یه عالمه تأخیـــــــــــــــــــر خجالت

امااااااااا دلیل این غیبت طولانی مون فقط و فقط میتونه وجود یه مامان سرشلوغِ تنبل و بی حوصله باشهزبانخیلی سعی کردم بنویسم ولی نمیدونم چرا ذهنم متمرکز نمیشد آهان یه دلیل دیگه هم پیدا کردم هر وقت خواستم پای کامی بشینم گل پسر میومد ومیگفت منو بَیَل ( بغل)کن بقیش هم که معلومه دیگه موس و کیبورد و... مال من نبود بعدش هم فیلم تولد و عکس و... فقط تنها تونستم یه یادداشت کوچولو واسه پیش نویس فروردین بذارم که بعد تکمیلش کنم ، خواب پسری هم که بیشتر واسه همون صبحه که مامان سرکاره بعدازظهرها هم که اصلاً نمیخواد بخوابه حالا اینا همه که گفتیم دلیلامون بودا حالا میریم سر اصل ماجرا

...

فروردین 91 و ماجراهای سفر و نوروز امسال

طبق سنوات گذشته آغاز سال ما با سفر همراه بود یه سفر دسته جمعی با خانواده ی بابایی و مامانی که شامل بابابزرگا مامان بزرگا عمه ،عمو و دایی جونات بود یه دیداری با دوستای اهوازیمون و بازدید از دیار خوزستان و بعد سفر به استان های غربی از جمله لرستان کرمانشاه کردستان و... سفرمون تا 11 فروردین ادامه داشت البته آغازش هم 28 اسفند 90 بود  یه چیزی حدود 13 روز،  ابتدای سفر زندایی جون هم همراهمون بود ولی روز دوم حالش بد شد و با دایی جون برگشتن شهر خودمون هرچند دلمون میخواست با هم بودیم ولی مثل اینکه قسمت نبود آخه زندایی جون یه نی نی تو راه داره که قراره به خواست خدا تابستون به دنیا بیاد واسه همین ادامه ی سفر واسش سخت بود تموم طول سفر هم که به ندرت تو ماشین خودمون بودی و بیشتر ترجیح میدادی تو ماشین باباجونا باشی آخرا هم که همش با عمه جون بودی و فقط میخواستی با زهرا کوچولو باشی همش میگفتی عمه عمه حتی واسه غذا خوردن هم اصرار داشتی اون بهت غذا بده یا حتی خوابیدن من هم که هرچی اصرار میکردم بی فایده بود واسه همین تصمیم گرفتم کاری به کارت نداشنه باشم تا خوش و راحت باشی خلاصه حسابی بهت خوش گذشت

این خلاصه ای ازماجرای سفر منتها امسال زیاد عکس نداشتیم بازم همون قضیه ی مامان تنبل میاد وسط دیگه ببخشیدخجالت

بعد اون هم دید و بازدید اقوام تو شهر خودمون و روز سیزده که زدیم بیرون و تو هوای ناب بهاری و از جنگلای سرسبز شهرمون بهره بردیم

 14 فروردین هم که آغاز به کار بابایی و مامانی تو سال جدید بود و شما باید میرفتی پیش مامانی ها دل کندن ازت بعد چند روز تعطیلی و با هم بودن واسم سخت بود

هر چند روزای مسافرت زیاد وابستگی نداشتی ولی این روزا داری عجیب تلافی میکنی وقتی میخوام جایی برم پشت سرم گریه میکنی و گاهی اوقات محکم بغلم میکنی با یه عالمه بوسای فشاری یا حتی سوییچ ماشین که گرو میگیری

عاشق بوسیدنی شاید روزی یه میلیون بوسم میکنی از انواع و اقسامش و میگی مامی دوتِت دائم عیییمی (مامی دوست دارم عزیزمی ) من هم که اون موقع سفت  فشارت میدم و یه ماچ گنده ازت میگیرم قربون همه محبتات عسیــــــــــــــــــــــــــــــسم  قلبماچ

تفریحات این روزات بیشتر و بیشتر رفتن به پارک نزدیک خونه و تاب بازی و از همه مهمتر پارک ترافیک و ماشین و موتورای شارژیه خودت هم راهش رو بلدی یه خرده که تاب بازی میکنی میگی تاب بَته ( تاب بازی بسه ) دستمونو میگیری و میریم طرف ماشینای شارژی سوییچ ماشینا رو خیلی دوست داری حتی موقع خوابیدن هم سوییچ تو دستته

اکثر کلمات رو یاد داری و جمله ها رو درست با فعل و فاعل ادا میکنی

میخوای من رو هم صدا کنی میگی مامیـــــــــــــــــــــی  همینطور کشدار و غلیظ یه مدت اسمامونو صدا میکردی هم من هم بابایی

واسه خاطر اینکه زمستون بود و هوا سرد ،به پوشیدن لباسای آستین بلند و شلوار عادت کرده بودی اما این روزا که هوا رو به گرمیه راضی به پوشیدن لباس آستین کوتاه یا شلوارک نمیشی تازه چند روزی میشه که تونستم یه خرده باهات کار کنم آستیناتو هی میکشی پایین آخه قربونت برم کش نمیاد که خنده

شعرایی که این روزا تکرار میکنیم و خیلی دوست داری

مامان : عروسک قشنگ من          امیرحسین :‌ اِمِز پوییده (قرمز پوشیده )

مامان : تو رختخواب مخمل            امیرحسین :‌ آبیش آبیده (آبیش خوابیده)

مامان : مامان یه روز رفته              امیرحسین :‌ بایا اونو اَییده (بازار اونو خریده)

مامان : قشنگتر از عروسکم          امیرحسین :‌ هییَ نییده (هیچکس ندیده)

مامان : عروسک                           امیرحسین :‌ من

مامان : چشماتو                           امیرحسین :‌ با تُن (واکن )

مامان : وقتی که شب شد            امیرحسین :‌ اونبَه یایا تُن (اون وقت لالا کن )

 و...

اتل متل توتوله   آوِ حَتَن چه عوبه  ما و ما و ما میتُنه  حَتَن و تدا میتُنه و...

( اتل متل توتوله گاو حسن چه خوبه  ما و ما و ما میکنه حسن و صدا میکنه )

اینم اولین هندونه ی امسال که بابا جون واست خرید یه روز که باهاش رفته بودی بیرون مث اینکه چشت به هندونه میفته و بعد هم که ...

این هم از بازی های تو خونه ( خونه ی آقاجون با زهرا ) که شما اختراع کردی

داشتیم از مهمونی برمیگشتیم توی راه کنار خیابون یه عالمه ببعی بود و شما با دیدنشون اصرار داشتی ببینیشون بعد هم با بابایی رفتی پیششون ولی خیلی میترسیدی

نوشته شده در سه‌شنبه ٢٩ فروردین ۱۳٩۱ساعت ۱٢:٠٩ ‎ق.ظ توسط مامان امیرحسین نظرات () |