Glitter Text @ Glitterfy.com امیرحسین پسری از دیار هیرکان


امیرحسین پسری از دیار هیرکان

پسر قشنگم، من و بابایی عاشقانه دوستت داریم و هیچ مرزی را برای دوست داشتنت نمی شناسیم. این وبلاگ را به نام خدا و فقط برای تو آغاز می کنم تا خاطرات فراموش نشدنی و شیرین زندگیت و از لحظه لحظه های قشنگ بودنت برایت بنویسم .

پسرکوچولوی دیروز ما دیگه واسه خودش مردی شده 

 الان درست یه هفته از سومین سال زندگیشو تجربه کرده و این سومین آذری هست که شیرینی بخش زندگیمونه

پیشرفت های قابل توجهش همه مون رو غافلگیر کرده کارایی که حتی انتظارش رو هم نداشتیم و چقدر زود بچه ها زودتر از اون چیزی که فکرشو نمیکنی بزرگ میشن

پسر گلم دیگه رسماً از روز 22 آذر می می نمیخوری و این پروژه خیلی راحت به پایان رسید این یکی از اون چیزایی بود که انتظارشو نداشتم آخه بیش از حد وابسته بودی و فکر نمیکردم به این زودی ها موفق بشم فقط یه خرده حساس و کم حوصله شده بودی و شبها هم نمی دونستی چه جوری بخوابی میای پیشم بغلم میگیری و میگی می می اوف بعد هم بوس میکنی

و از این پس فکر میکنم دنیای جدیدی به روت باز بشه از جمله روند غذا خوردنت که شکر خدا بهبود پیدا کرده و هر غذایی رو میخوری و من از این بابت خیلی خوشحالم

یکی هم حرف زدنته که مسلط تر شدی و تقریباً نیازتو برطرف میکنی

یا حُتِین =  یا حسین   *  یا اَدّا  = یا الله     *    آدا = آدامس  *  

دایی جو = قبلاً فقط دایی میگفتی اما حالا شده دایی جون 

تَتو = ترسو  *   پَپو  =  پاپ کورن یا همون پفیلا  *  پِ = پسته  

دائو = دارو   *   یاتی = یاسین  ( اسم پسر عمت )  * بو = بوس

بَ = بغل   *   نانا نانای = لالایی میخونی   *   اوف  * دا = داغ

مَیین =  پایین  *   باا = بالا  *  نَنُن = نکن  * پو = پوست کردن میوه

بِیی = بریم   *‌ عِینَ = عینک   *   جائو = جارو  * اَبو = ابرو

مِمو = میمون

روزای محرم امسال برات کلی تازگی داشت   آخه هر وقت میرفتیم مجالس عزاداری و هیئت چنان محو تماشای مداح و همینطور دسته های زنجیر زنی و سینه زنی میشدی و دوست داشتی فقط تماشا کنی وقتی هم که میومدیم خونه زنجیر کوچولوت رو بر میداشتی و زنجیر می زدی از تلویزیون هم با صدای نوحه و مداحی سینه میزدی من همه ی این صحنه ها رو فیلمبرداری کردم تا ان شالله در آینده خودت همه رو نظاره گر باشی میکروفون رو هم میگرفتی و شروع میکردی به خوندن یا حسین

 همایش شیر خوارگان هم رفتیم اما لباستو به سختی راضی شدی بپوشی

ان شالله همیشه شور حسینی در روح و قلبت بمونه

 محبتت هم این روزا فوران کرده خودت رو هم یه عالمه عزیز میکنی و دائم مشغول بوسیدنی گاهی اوقات همینطور بی هوا میای و صورت منو غرق در بوسه میکنی و بعدش هم  بغلم میگیری  اون موقع منم سفت تو بغلم فشارت میدم دلم نمیخواد اون لحظه هیچ وقت تموم بشه

هفته ی گذشته مختصر سرمایی خوردی که خداروشکر زود خوب شدی رفتیم دکتر و داروهات رو هم به موقع خوردی دارو خوردن رو دوست داری و با اشتیاق زیاد میخوری

اگه خدا بخواد دوشنبه همین هفته عازم سفریم میریم زیارت آقا امام رضا (ع)‌ 

همایش شیرخوارگان

عکس روزای مریضی

* تولدانه : یک شنبه ی هفته ی قبلی یه تولد خودمونی خونه ی مامان جون داشتیم آخه هم تولد زندایی جون بود( 19 آذر  ) وهم شما (18 آذر ) به همین خاطر مامانی جون زحمت این جشن رو کشید دستش درد نکنه کلی خوشحالمون کرد تولد زندایی جون هم مبارک

عاشق فوت کردن شمع ها شده بودی شاید بیست دفعه ای فوت کرده باشی

 

این هم هدیه ی من و بابایی به پسر گلمون واسه اون روز (گلیم فرش کودک  طرح زرافه  )

 

 

نوشته شده در جمعه ٢٥ آذر ۱۳٩٠ساعت ٥:٤٥ ‎ب.ظ توسط مامان امیرحسین نظرات () |

          

عزیز ترینم تولدت مبارک

از اون جایی که تولد2 سالگی گل پسری مصادف شده با ماه محرم و ایام سوگواری آقا اباعبدالله (ع) و از اون جایی که ما ارادت خاصی به این حضرت داریم سعی کردیم جشنمون رو به تعویق بندازیم و اونو موکول می کنیم به روزای دیگه

 تکمیل شده در روز 5 بهمن

 

  امیرحسین و کادوهاش ( اون الاغه کادوی عمه جونا

اون یقه هفت قرمزه هم کادوی زندایی جون + شلوارجین کادوی مامان زندایی جون بقیه هم نقدی

 

 

و این هم اصل مطلب بعدِ رفتن مهمونا

تبصره 1: ناگفته نمونه که  کادوهات تو دو بخش بود که یه بخش اون رو 18 آذر دریافت کردی و بخش دومش رو روز جشن 

تبصره 2 : شام هم که بیرون سرو شد شامل سالاد ماکارونی ،سالاد الویه ، سالاد گوجه ، سوپ جو ، ماست سبزیجات، ماست خیار و غذای اصلی هم جوجه بود

 دوستای گلم از همتون ممنونم به خاطر تبریکاتون دوستون دارمقلب

نوشته شده در جمعه ۱۸ آذر ۱۳٩٠ساعت ۱۱:۱۳ ‎ق.ظ توسط مامان امیرحسین نظرات () |

نوشته شده در سه‌شنبه ۸ آذر ۱۳٩٠ساعت ٢:٥٧ ‎ق.ظ توسط مامان امیرحسین نظرات () |

این دامن توتو و کل لباس (لباس عروس ) حاصل هنرنمایی یک عدد مامان هنرمند چشمک و البته بی دختره ناراحتالبته عکسا زیاد واضح نیست

که هر از چند گاهی  واسه تنها دختر کوچولوی فامیل که دختر خواهر شوهر به عبارتی دختر عمه ی امیرحسینه یه کارایی میکنه این هم نتیجش که زهراکوچولو اونو واسه جشن تولدش پوشید ایشالله عروسیت عزیز دلم لبخند

 

و اما گل پسر خودم که واسه تموم مراحل آماده کردن لباس و همچنین اندازه گیری ها با مامی همکاری کرد قربونت برم منقلب

نوشته شده در دوشنبه ٧ آذر ۱۳٩٠ساعت ۱۱:٠٤ ‎ب.ظ توسط مامان امیرحسین نظرات () |

 

 

 

هرسال آذر یادآور بهترین و شیرین ترین خاطرات زندگیمونه چه اون روزایی که توی نازنین پیشمون نبودی و چه وقتی که به دنیا اومدی چرا که قشنگترین اون خاطرات با تولد تو شکل گرفت آره عزیزم آذر برامون پر از خاطرست

2 آذر پنجمین سالگرد ازدواج من وبابایی یعنی 5 سال پیش زندگی مشترکمون رو زیر یه سقف شروع کردیم که همین جا به خودمون تبریک میگم واسه خاطر بهترین انتخابمون و این روز قشنگ که صفحات تقویم زندگیمون هر روز قشنگتر و زیباتر میشه با وجود گل پسری مثل شما

18 آذر هم که خدا یه هدیه ی خیلی قشنگ بهمون عطا کرد و شیرینی زندگی من و بابایی شیرین تر شد شیرین تر از عسل تولدت رو هم پیشاپیش تبریک میگم ان شالله بتونیم یه تولد شیک و قشنگ واست برگزار کنیم البته تولدت مصادف شده با ماه محرم باید ببینیم چیکار باید کرد حالا شاید بعدش گرفتیم تم تولدتو جنگلی انتخاب کردم آخه به حیوانات خیلی علاقه داری فقط موندم چه لباسی واست انتخاب کنم

حرف زدنت پیشرفت کرده خودت رو هم یه عالمه عزیزتر میکنی

بعداً نوشت      از جمله کلمات جدید قابل استفاده در این روزا    :  

  نی = نیست   @  اَپَّر =  همون الله اکبر = نماز   

 اکثراً واسه گفتن کلمات به خودت  زحمت نمیدی و فقط اولشون رو میگیخنده 

پا = پاشو   @  بَ = بغل هر وقت بخوای بغلت کنیم @ دید = هر نوع ماشین و دوچرخه @ مو = مو    @  مُ  = وقتی با صدای ُ باشه یعنی موز @ بیب = سیب

آئو = چاقو @ کا = کارت (عابر بانک )  @ پو = پول @  دَ = در  ، دست @ با = باز کن @

بیی = بریم  @ بُ =برو  @   تَ = تخت این روزا شدیداً وابستگی به تخت واسه خوردن می می پیدا کردی هر جا هم باشیم فرقی نمیکنه حتماً باید روی تخت می می بخوری انگاری اینجوری بیشتر بهت میچسبه میگی مامایی تَ می می

وقتایی که میخوایم بریم بیرون خودت لباساتو انتخاب میکنی که چی بپوشی میری از تو کمدت لباساتو میاری و از ما میخوای که همون لباس رو تنت کنیم حتی جوراب، کلاه و کفش رو هم خودت انتخاب میکنی اینا همه نشون از حس بزرگ شدن و استقلاله مژه

  این عکسا هم نتیجه ی یه گردش دونفرست صبح یکی از روزای پاییزی آی چسبید (جدیداً همکاریت تو عکس گرفتن بیشتر شده برخلاف چند مدت قبل اصلاً خودت ژست و جا واسه عکس انداختن انتخاب میکنی قربونت برم من )

 

نوشته شده در سه‌شنبه ۱ آذر ۱۳٩٠ساعت ۱٠:۳٧ ‎ب.ظ توسط مامان امیرحسین نظرات () |