Glitter Text @ Glitterfy.com امیرحسین پسری از دیار هیرکان


امیرحسین پسری از دیار هیرکان

پسر قشنگم، من و بابایی عاشقانه دوستت داریم و هیچ مرزی را برای دوست داشتنت نمی شناسیم. این وبلاگ را به نام خدا و فقط برای تو آغاز می کنم تا خاطرات فراموش نشدنی و شیرین زندگیت و از لحظه لحظه های قشنگ بودنت برایت بنویسم .

عید سعید غدیرخم ،عید امامت و ولایت مبارک

عیدانه دهد خدا در این عید غدیر       زیرا که علی به امر او گشت امیر

 

 

نوشته شده در دوشنبه ٢۳ آبان ۱۳٩٠ساعت ۸:٠۱ ‎ب.ظ توسط مامان امیرحسین نظرات () |

 

23 ماه با تو گذشت در حالی که تک تک روزاش واسمون قشنگ و شیرین بود و پر از خاطره

و حالا زمان زیادی نمونده تا عزیز دلمون  2 ساله بشه

گاهی اوقات چقدر زود دیر می شود !!!

  

یه خبر نه چندان خوب هم اینکه الان دو روزه سرما خوردی سرفه های خشک همراه با آبریزش بینی آخه تقصیر خودته وقتی بیرون میریم حاضر نیستی کلاه سرت کنی تازه کاپشن هم باید به زور تنت کنم شب هم که قربونت برم اصلاً نمیذاری پتو روت باشه  هوا هم که بس ناجوانمردانه سرد است امسال با این وضع زمستون سرد و سختی در پیش داریم بیشتر شهرها برف باریده و سوز و سرما زودتر از همیشه از راه رسیده

امروز عصر هم رفتیم پیش دکترت و گفت خوشبختانه هنوز سرما خوردگیت پیشرفت نکرده ولی با آلرژی همراهه موقعی که خانوم دکتر میخواست معاینت کنه چنان قشقرقی به پا کردی که نگو  و همش میگفتی نه نه نه  و من و بابایی مجبور بودیم دستاتو نگه داریم     وزنت هم 12 کیلو بود 

 امیدوارم زود زود خوب شی  

ازجمله خوردنی های مورد علاقت تو این روزا شیره (شیر پاستوریزه) از خواب که پا میشی فقط میگی دیر = شیر  و راحت وقتی داغ کنم دو تا لیوان هم میخوری قربونت برم من امروز هم فقط   تایی = چایی میخواستی

 دوست دارم یه عالمه هر چی بگم بازم کمه

 

و اما چند تا عکس

 

اینجا هم رفته بودیم عروسی یکی از دوستای دوران دانشجویی مامی

 

نوشته شده در چهارشنبه ۱۸ آبان ۱۳٩٠ساعت ٥:٢۳ ‎ب.ظ توسط مامان امیرحسین نظرات () |

مبارک باد عید قربان ، نماد بزرگ ترین جشن رهایى انسان از وسوسه هاى ابلیس

عیدت مبارک پسر قشنگم امسال عید سعید قربان گل پسر مامان 700 روزه شده 700 روز از روزی که چشای قشنگتو به این دنیا باز کردی میگذره و من هزاران بار خدا رو شاکرم از بابت چنین نعمتی که با بودنش روزای شیرین زندگیمون رقم خورد .

 روزهایت سراسر شادی و نورقلب

دوست داریم عزیــــــــــــــــــــــــــــــــــزماچبغل

نوشته شده در دوشنبه ۱٦ آبان ۱۳٩٠ساعت ۱٢:٢۸ ‎ب.ظ توسط مامان امیرحسین نظرات () |

 مرواریدای جدیدت مبارک قشنگم

دیروز تازه متوجه شدم که 2 تا مروارید دیگه به مرواریدای قبلیت اضافه شدن دندون 3 سمت راست و چپ پایین که همراه با تب خفیف و آبریزش بینی بود که من اول فکر میکردم سرما خوردی ولی با دیدن اون مرواریدای کوچولو و سفیدت خیالم راحت شد

کار این روزات بیشتر تقلید کارای بزرگتراست مثلاً آقاجون سرما خورده بود و سرفه میکرد و شما هم سرفه میکردی و میگفتی دُتُر ، قُ یعنی مریض شدم بریم دکتر قرص بخورم واسه آقاجون قرص می آوردی و بعد هم یه لیوان آب ، خلاصه شده بودی پرستار آقاجون قربونت برم پرستار کوچولوی من
هر روز شیرین تر میشی و کارای جالب تر یاد میگیری فدای همه ی شیرین زبونی ها و شیطونی های قشنگت

جدیدترین کلماتی که این روزا استفاده میکنی 

به بابا میگی بابایی قبلاَ همون بابا میگفتی

به مامان میگی مامایی قبل ترا میگفتی ماما حالا بر وزن بابایی درستش کردی اونقدر ناز و خوشگل میگی که دلم میخواد قورتت بدم 

باباااااااای   ( با کشش روی ا دوم ) همراه با تکون دادن دستای کوچولوت به نشونه ی خداحافظ

آهوو = کاهو   *   هابو = هاپو   *    دَگ  = سگ   *  بیبی = هر نوع پوشک

 بپّی ( با فتحه روی ب و تشدید روی پ ) = دمپایی  * بیی = بریم  *  نَو =نکن 

بقیه ی چیزا هم که نمیتونی بگی با ایما و اشاره منظورتو میرسونی و میگی این

آقاجون و مامانی جون هم رفتند مسافرت

دایی جون و زندایی جون پنج شنبه ی قبلی رفته بودن مشهد زیارت امام رضا (ع)   زیارتشون قبول واسه شما هم سوغاتی یه عروسک آوردن لبخند که وقتی آب بخوره جیش میکنه و باید پوشکش کنی جالب بود دستشون درد نکنه

 سوغاتی دایی جون

انار دونه دونه

با جدیت تموم در حال تماشای TV

 

 

 و اما روایت یه خرابکاری از شیطونک خودم :

امروزصبح که رفته بودم سرکار شما رو آوردم خونه ی مامانم نزدیکای ظهر مامانی جون می بردت تو حیاطشون تا یه خرده بازی کنی از اونجایی که علاقه ی شدیدی به ماشین و سوییچ ماشین داری رفتی تو ماشین باباجون و سوییچ رو دور از چشم مامانی جون (مامانی مشغول صحبت با تلفن بود که حتی فکر چنین چیزی رو هم نمیکرد ) چرخوندی و ماشین که تو دنده بود( اونم دنده عقب )  استارت میزدی عاقبتش رو هم که خودتون حدس بزنید ماشین محکم خورد به لبه ی پله شون و یه خرده ای ماشینشون صدمه دید ازقسمت گلگیر و سپر عقب کار خیلی خطرناکی بود که البته به خیر گذشت

بله به این ترتیب گل پسر مامی دسته گل به آب داد خجالت عصبانی

تازه قسمت جالبش اینجا بود که فکر میکردی کار خوبی کردی و واسه همه تعریف میکردی 

نوشته شده در سه‌شنبه ۳ آبان ۱۳٩٠ساعت ٥:٥٦ ‎ب.ظ توسط مامان امیرحسین نظرات () |