Glitter Text @ Glitterfy.com امیرحسین پسری از دیار هیرکان


امیرحسین پسری از دیار هیرکان

پسر قشنگم، من و بابایی عاشقانه دوستت داریم و هیچ مرزی را برای دوست داشتنت نمی شناسیم. این وبلاگ را به نام خدا و فقط برای تو آغاز می کنم تا خاطرات فراموش نشدنی و شیرین زندگیت و از لحظه لحظه های قشنگ بودنت برایت بنویسم .

 

این که میگم ماه یازدهم واسم یه جوراییه ، باورم نمیشه پسر کوچولوی مامانی داره بزرگ میشه داره واسه خودش مردی میشه رفتارش ، حرکاتش ، نگاهش و... داره تغییر میکنه خجالت کشیدنش ، خندیدنش ، جیغ کشیدنش ، غرورش ، شیطونی هاش بیشتر شده پسرم دیگه واسه خودش مردی شده و من به داشتنش افتخار میکنم ( البته ناگفته نمونه بعد از بابایی که هیچ چیزی تو دنیا نمیتونه جایگزین عشق و محبت اون واسه من باشه ) و تو دومین مرد خونه منی که با تموم وجود دوست دارم .قلببغل

سه شنبه که تولد آقا امام رضاست قراره عقد دایی جون هم باشه هوراهوراهورا

من هم همین جا به داداش خوبم تبریک میگم ان شالله خوشبخت بشین لبخند

خیلی جالبه آخه عقد من و بابایی هم مصادف بود با یه همچین روز قشنگی البته 5 سال قبل ، از این بابت خیلی خوشحالم 

 مبارک باشه دایی جون ماچبغل

واما امیر حسین :

از هرچیزی که بشه باهاش تاب بازی کرد لذت میبری حتی اگه اون وسیله یه پتو باشه که بری توش و ما دو طرفشو بگیریم و تابت بدیم اون قدر ذوق میکنی خودت هم میگی تا تا الهی فدای اون تا تا گفتنت تازه اسباب بازی ها و عروسکایی که یه بند آویز داشته باشن میگیری تاب میدی و میگی تا تا

الوکردن رو هم یاد گرفتی گوشی تلفن و موبایل رو میبری سمت گوشت و میگی اَدَ

یاد گرفتی از پله ها خیلی قشنگ و به تنهایی بالا میری تشویقهورا

 

خاموش و روشن کردن کلید برق از جمله کارای مورد علاقته

به روایت تصویر

 

            

دالی کردن همراه با صدای دَ

این هم ژست متفکرانه پسمل مامان متفکر

یه خرده به خودت زحمت دادی و شروع کردی به چهار دست و پا رفتن اونم فقط واسه چند ثانیه واقعاً که خسته  نباشی

مروارید دومت هم داره کم کم خودشو نشون میده  

دو روز قبل یه کوچولو تب کردی شاید واسه دندونات باشه

هوا هم داره سردتر می شه باید بیشتر مراقبت باشم که مریض نشی

تو خوردن غذا هم که ماشالله هزار ماشالله پسر گلی هستی و همه چی میخوری ازهمه بیشتر هم تو میوه ها انگور رو دوست داری (تو یه ظرف میوه که چند نوع میوه باشه اول از همه میری سراغ انگور) حالا هرنوعش که باشه البته من بیشتر از نوع بی دونه و ریز بهت میدم که اذیت نشی دونه میکنم میریزم تو کاسه ی خودت ، و میشینی خیلی قشنگ دونه دونه بر میداری میذاری تو دهنت اونقدر ناز میخوری که نگو

 کوچولوی قشنگم دوست دارم و برات همیشه بهترین ها رو آرزو دارم

الان که دارم وبلاگت رو آپ میکنم خوابیدی خواب، خوابهای خوب خوب ببینی گلم   قلبماچ

 

نوشته شده در شنبه ٢٤ مهر ۱۳۸٩ساعت ۱٠:٠٧ ‎ب.ظ توسط مامان امیرحسین نظرات () |

 

عزیزکم گل من ده ماهگیت مبارک

و چه زود گذشت روزهای با تو بودن...

نوشته شده در یکشنبه ۱۸ مهر ۱۳۸٩ساعت ۱٠:۳۳ ‎ب.ظ توسط مامان امیرحسین نظرات () |

 

کودک دلبند و مهربونم امروز بهترین بهونه برای تبریک گفتن بود تبریک واسه روزی که برایت نامگذاری کردند برای تو و همه کودکان

من و بابایی هم فرصت را غنیمت میشمریم و اولین تبریک روز کودک را برایت به یادگار میگذاریم چون امسال اولین سالیه که ما هم کودکی دلبند در خانه داریم کودکی که شیرین کننده تمامی لحظات زندگیمونه 

        دنیا را برایت شاد شاد و شادی را برایت دنیا دنیا آرومندیم

                               ماچ قلبمامانی وبابایی قلب ماچ

نوشته شده در جمعه ۱٦ مهر ۱۳۸٩ساعت ٧:۳٢ ‎ب.ظ توسط مامان امیرحسین نظرات () |

      

راستی فراموش کردم که بگم:

 امروز سه شنبه ١٣ مهر ٣٠٠ روزه شدی  

             

دوست دارم بیشتر از دیروز و کمتر از فردا

 و تا دنیا دنیاست دوستت خواهم داشت

میبوسمت عزیزکم ماچماچماچ

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳ مهر ۱۳۸٩ساعت ٧:٥۱ ‎ب.ظ توسط مامان امیرحسین نظرات () |

از روز پنج شنبه هفته قبل مریض شدم ( سرما خوردم) با مامانی و بابایی رفتم دکتر اونم بهم دارو داد ولی من اصلاً دوست ندارم دارو بخورم همش  مامانی رو موقع دارو خوردن اذیت میکنم اونم ولی انگار هیچوقت نمیخواد کوتاه بیاد و همش به زور و سختی به خوردم میده نمیدونی چی کارا که نمیکنم خلاصه تقریباًساعت ١٢ شب شنبه بود چون مماخم هم کمی گرفته بود مامانی میخواست بخور بهم بده تا رفع بشه من هم که کنجکاو، دستمو گذاشتم درست همونجایی که ازش بخار خارج میشد البته مامانی کنارم بود ولی من خیلی شیطونی کردم و از دستش در رفتم اما بدجوری سوختم کف دست راستم تاول زد و من درست یه ساعت گریه کردم و سوختم همراه من مامانی هم گریه کرد هیچ چیز آرومم نمیکرد فقط و فقط از درد زیاد جیغ میکشیدم تا اینکه یواش یواش ساعت ١ خوابم برد مامانیم هم واسه خاطر من شنبه و یک شنبه رو سرکار نرفت دوشنبه هم که واسه شهادت امام جعفرصادق (ع)‌تعطیل بود شد سه روزدوباره با مامانی رفتم پیش دکترم خیلی ناراحت شد وقتی شنید بعدش بهم دارو و کرم داد و گفت باید دستمم بیشتر باز باشه تا زودتر خوب بشه وزنم هم ٩ کیلو بود

بهار-بیست دات کام   تصاویر زیبا سازی وبلاگ    www.bahar22.com

روز دوشنبه با خانواده مامانی جونشون رفتیم بیرون طرفای جنگل و کوه

 زن دایی جون هم اومده بود این اولین باری بود که باهم می رفتیم بیرون

حسابی همه جا رنگ پاییز به خودش گرفته بود برگ درختا زرد و نارنجی و قرمز شدن انگاری با آبرنگ رنگشون کردن هوا هم رو به سردی رفته واسه همین سریع بساط چادر رو عَلَم کردیم

بهار-بیست دات کام   تصاویر زیبا سازی وبلاگ    www.bahar22.com

واماسه شنبه

امروز شهرمون یه مهمون ویژه داشت رئیس جمهورو هیئت همراه

 از صبح که رفتم سرکار شما رو گذاشتم خونه مامانی جونشون حوالی ظهر هم از طرف اداره ما رو واسه دیدار با وزیر محترم مربوطه دعوت کردن که تا ساعت ۴ طول کشید  دلم واست حسابی تنگ شده بود نازنینم  وقتی اومدم تازه چشای قشنگتو باز کرده بودی فکر کنم وقتی صدامو شنیدی بیدارشدی و یه لبخند قشنگ تحویلم دادی و خستگی روزمو ازم گرفتی بابایی هم هنوز نیومده فکر کنم اونا هم برنامه دارن

بهار-بیست دات کام   تصاویر زیبا سازی وبلاگ    www.bahar22.com

همین الان که داشتم واست مینوشتم سینه خیز اومدی و خودتو رسوندی به من و با انگشتای کوچولوت کلید پاور رو فشار دادی (این کار رو جدیداً یاد گرفتی تازه وقتی عکس العمل منو می بینی کلی ذوق میکنی )، کامی خاموش شد و هر چی نوشته بودم پرید و این یعنی اعتراض ، اعتراض به اینکه چرا به تو توجه نکردم و اومدم پای کامی ، اولش اعصابم بهم ریخت آخه کی حالشو داشت دوباره بنویسه ولی بعدش آروم شدم گرفتمت تو بغلم احساس کردم به محبتم نیاز داری نوازشت کردم و شما هم بعد از خوردن می می خوابت برد و من دوباره از نو شروع کردم

 دوست دارم دلبندکم   

بهترین و جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان جوان                www.bahar22.com

اینم عکسای دیروز (دوشنبه ١٢ مهر )

  

 

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳ مهر ۱۳۸٩ساعت ٦:٥۱ ‎ب.ظ توسط مامان امیرحسین نظرات () |

 

امشب واسه دایی جونم رفته بودیم خواستگاری آخه دایی جونم یه تصمیمات جدیدی گرفته قراره متأهل بشه میخواد واسه من هم یه  زن دایی جون بیاره 

یه اتفاق بدی هم واسه من این وسط افتاد مامانی داشت بهم گلابی میداد در همین حین یهو ازم غافل شد منم فرصت رو غنیمت دونسته یه گاز بزرگ به قاچ گلابی زدم که تو گلوم گیر کرد یه دفعه همه متوجه من شدن که داشتم نفس نفس میزدم و انگاری داشتم خفه می شدم البته تقصیر خودم بود یه کوچولو هم مامانی مقصر بود این واسه چندمین بار بود که مامانی از این بلاها سرم آورده بود مامانیم چون دستپاچه شده بود نمیدونست چی کار کنه که یه دفعه دایی جونم پرید و پاهامو گرفت سرازیرم کرد حسابی سرخ شده بودم نمیتونستم نفس بکشم ، خلاصه یه خاطره ای شد واسه مراسم خواستگاری دایی جونم

%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%

یک ساعت قبل از رفتن به مراسم خواستگاری دایی جون

    

نوشته شده در شنبه ۳ مهر ۱۳۸٩ساعت ۱٢:۳٩ ‎ق.ظ توسط مامان امیرحسین نظرات () |

            مرواریدای خوشگلت مبارک پسمل قشنگم

                                    

هورااااااااااااااااا بالاخره منم دندون در آوردم 

نمیدونید وقتی مامانیم  متوجه دندونام شد چه ذوقی کرد به قول خودش از افسردگی در اومد من هم فوری یه گاز جانانه نثارش کردم البته کوچولو بود زیاد دردش نیومد

تو آخرین روز تابستون بالاخره  اولین دندونم خودشو نشون داد( دندون پایین سمت راست)‌

 روز چهارشنبه 31 شهریور 1389    به عبارتی :

وقتی من 9 ماه و 13 روزم بود 

وقتی 41 هفته بودم

وقتی 287 روزم بود

          بهترین و جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان جوان                www.bahar-20.com

دیروز با مامانی رفته بودم مراسم تحلیف معلمان جدیدالاستخدام ، کانون طه ،کلی شیطونی کردم وقتی مامانی داشت متن سوگند نامه رو تکرار میکرد و قسم میخورد من هم تو بغلش بودم صحنه ی جالبی بود

دیگه از شنبه هم مامانیم قراره رسماً بره سرکار 

تصاویر زیباسازی وبلاگ ، عروسک یاهو ، متحرک             www.bahar22.comتصاویر زیباسازی وبلاگ ، عروسک یاهو ، متحرک             www.bahar22.comتصاویر زیباسازی وبلاگ ، عروسک یاهو ، متحرک             www.bahar22.comتصاویر زیباسازی وبلاگ ، عروسک یاهو ، متحرک             www.bahar22.comتصاویر زیباسازی وبلاگ ، عروسک یاهو ، متحرک             www.bahar22.comتصاویر زیباسازی وبلاگ ، عروسک یاهو ، متحرک             www.bahar22.com

داره کم کم بوی پاییز میاد صدای خش خش برگها

پاییز باید به خودش ببالد که دومین حضور تو را جشن میگیرد

                            

نوشته شده در پنجشنبه ۱ مهر ۱۳۸٩ساعت ٤:٤٧ ‎ب.ظ توسط مامان امیرحسین نظرات () |