Glitter Text @ Glitterfy.com امیرحسین پسری از دیار هیرکان


امیرحسین پسری از دیار هیرکان

پسر قشنگم، من و بابایی عاشقانه دوستت داریم و هیچ مرزی را برای دوست داشتنت نمی شناسیم. این وبلاگ را به نام خدا و فقط برای تو آغاز می کنم تا خاطرات فراموش نشدنی و شیرین زندگیت و از لحظه لحظه های قشنگ بودنت برایت بنویسم .

 

داستان از اونجایی شروع شد که از شبکه ی پویا کارتون فوتبالیستها پخش شد القصه شماهم علاقمند به توپ و شوت و .. و غرق رویا و خیال ضربه آتشین و کل اداهای دیگه و مصمم و علاقمند به رفتن به کلاس فوتبال و بقیه ماجرا اما من مقاومت کردم چون دوست ندارم تو این سن واست این رشته ورزشی و با توجه به امکانات کم شهرمون و هوای گرم و شرجی در آخر با حمایت پدر بزرگوارت بالاجبار قبول کردم و نتیجه به فوتسال ختم شد باز بهتر از زمین چمن و ... الانم سه هفته میشه که میری (هفته ای دوجلسه صبح ها )خداروشکر با علاقه تموم میری کفش سالن و ساق بند هم بابایی واست خرید کلی خوشحال و شاد ...خوش به حال دنیای قشنگ بچگونت ...

                                             ****فدای تو ****

بابایی رفته ماموریت تهران دلمون تنگشه و این دلتنگیو به زبان میاری نازنین از وقتی هم رفته همش میگی من مرد خونه ام الهی قربون پسر خوشگل و شیرین زبونم 



نوشته شده در یکشنبه ۱٧ امرداد ۱۳٩٥ساعت ۱:٠۸ ‎ب.ظ توسط مامان امیرحسین نظرات () |

اول از یه اتفاق خوب شروع کنم و اونم اینکه زن عمودار شدی لبخندو به این ترتیب مامانی بعد 10سال جاری دار شد عینک

خیلی باهاش جورشدی و دوستش داری وخیلی راحت تو و داداشی باهاش ارتباط گرفتید

ده اردیبهشت خواستگاری بود و 13 بله برونشون (خوشبخت بشن انشالله)

باباعباس و مامان جون فردای بله برون عموجون راهی کربلا شدن 2/14وما آخر همون هفته 16و 17 اردیبهشت به اتفاق عمه و عمو و خانواده ژاله رفتیم دریای سرخرود خیلی خوش گذشت این اولین سفری بود که زنعمو همراهمون بود 

هفته ی بعد هم که خودمون 4تا رفتیم مشهد زیارت آقا امام رضا بسیار عالی هوا خیلی خوب بود حتی بارون میبارید و ما دوشنبه 2/20شب سوم شعبان تولد امام حسین (ع) مشهد بودیم و بعدهم تولد حضرت ابوالفضل (ع) و امام سجاد (ع) حال وهوای عجیبی داشت مشهد پنجشنبه برگشتیم به طرف گرگان فرداش هم بابعباس اینا از کربلا برگشتن روزای شلوغی داشتیم شبش مراسم شام و ...

چندروز بعد جشن نامزدی عموجون و یه روز بعد تولد امام زمان عج 3 خرداد 95 (تولدعمو ) هم جشن عقدشون بود

درکل اتفاقات زیادی تو این مدت رخ داد و من اصلا نتونستم که بنویسمشون

واما....

تابستون هم از راه رسید باگرمای همیشگیش 

از 18 خرداد ماه مبارک رمضان شروع شد وشما پسر نازنین پابه پای ما تاسحربیداربودی و سحری میخوردی شبکه پویاهم تا سحر برنامه های جذابی داشت از جمله سرسفره ی خدا با اجرای حامد مدرس و احسان بعدش میخوابیدی تا ظهرمیگفتی میخوام روزه بگیرم اما بعدش خودت فراموشت میشد و غذا میخوردی نیشخندانشالله بزرگتر بشی وبتونی روزه هاتو بگیری

اما بگم از یه اتفاق بد اینکه جلسه سوم کلاس اسکیتت بود و درحال تمرین یه دفعه زمین میخوری و چونت زخمی میشه و بخیه میخوره من خونه بودم مشغول آماده کردن افطار داشتم واست پیتزا درست میکردم بابایی میبرتت درمونگاه و 5تا بخیه میزنن وقتی اومدی خونه دلم کباب بود اونقدر گریه کردم که نگو دیگه بعدشم اصلا نرفتی کلاس اسکیت تابینیم چی میشه بعد...

از مهر ماه قراره بری کلاس اول به امیدخدا و ثبت نام شدی مدرسه رشدیه البته غیردولتی هست اما خوب آموزش و خدماتشون عالیه انشالله موفق بشی و به هرچی میخوای برسی عزیز دل مادر هفته ای یه روز هم میری کلاس با عنوان ارتقای رشدیه که آشنایی با مطالب ورود به کلاس اول آشنایی با دوستای جدید و فضای مدرسه

عید فطر رفتیم دیدن بزرگترا و بعدش با باباجونشون رفتیم تاش سه روز بودیم خوش گذشت خیلیییی باغ میوه وهوای سردو کوه ودشت 

هفته ی بعدشم باز رفتیم ودوشب موندیم

فعلا همینا تا باز دوباره بیام و بنویسم واسه پسرک 7 ساله ی خودم

(دوتا از دندوناشیری پایینت افتاد و دندون دایمیت در اومد )

قد :118

وزن: 22

 

# اینو نگفتم بابایی البته با پیشنهاد خودت یه مرغ مینا واست خریده بود اردیبهشت ماه اما از بد روزگار تعطیلات عیدفطر که رفته بودیم کوه گویا ظرف آبشو با نوکش میندازه پایین و بعد چند روز تشنگی میمیره حیوونکی خیلی ناراحت شدی 


 


نوشته شده در دوشنبه ٢۸ تیر ۱۳٩٥ساعت ۱٠:۱٦ ‎ب.ظ توسط مامان امیرحسین نظرات () |